تبلیغات
شب های عملیات

شب های عملیات
همه گفتیم دلتنگیم اما... فقط تو "العجل" خواندی و رفتی , هزاران بیت ما خواندیم و ماندیم , تو تنها یك غزل خواندی رفتی.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
قرارگاه تاکتیکی 133 قمربنی هاشم علیه السلام
جعبه حدیث

صاحب خانه اش گفته بود:"طیبه که به خانه ما آمد، ما سرمان برهنه بود،بی حجاب بودیم.

این قدر پند و نصیحت کرد و از قرآن و دعا گفت که ما دیگر یک تار موی مان را نگذاشتیم پیدا شود".
به ساواک که گرفته بودش و دستبند زده بود به دست هایش، گفته بود:

"مرا بکشید ولی چادرم را برندارید".

ـــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهیده طیبه واعظی دهنوی/ کفش های جامانده در ساحل/ص78و93

امام علی(علیه السلام):
حیا و عفت نیکو است و از زنان نیکوتر.



نوشته شده در سه شنبه 20 تیر 1391 توسط عارفه

بعد از چند ماه انتظار می خواستم خبر پدرشدنشو بدم اما وقتی از منطقه اومد فورا رفت سراغ کارهای لشکر و اعزام نیروها.
شب خسته و کوفته اومد و رفت استراحت کنه ولی خیلی تو فکر بود.
گفتم:" محمود، تو چه فکری هستی؟"
گفت:" تو فکر بچه ها"
خوشحال شدم و گفتم:" تو فکر بچه ها؟ کدوم بچه ها؟هنوز که بچه ای در کار نیست!"
گفت:" ای بابا بچه های لشکرو می گم".
انگار آب سرد ریخته باشن رو بدنم.با ناراحتی رفتم خوابیدم و آروم آروم گریه کردم.
-فاطمه خوابیدی؟
-دارم می خوابم.
-چرا امشب اینقد ساکتی؟
-چی بگم؟
-مثلا بگو دختر دوست داری یا پسر؟
خودمو جمع و جور کردم و جوابشو دادم.

اون هم نظرشو گفت. اون شب کلی باهام حرف زد.تا خیالش ازم راحت نشد، نخوابید.

ـــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید محمود کاوه/ رد خون روی برف،ص4

 

زن هم در کشاکش زندگی زنانه خود، با بحران ها و با تلاطم هایی مواجه می شود. چه در محیط بیرون از خانه مشغول تلاش و فعالیت و کارهای گوناگون سیاسی- اجتماعی و... باشد یا در داخل خانه مشغول باشد که زحمت و اهمیتش کمتر از کار بیرون نیست. حالا زن در این کشاکش به تلاطم هایی برخورد می کند و چون روح او ظریف تر است، بیشتر به آرامش، به آسایش ، به تکیه کردن به یک شخص مطمئن احتیاج دارد. او کیست؟ او شوهر است.


ـــــــــــــــــــــــــ

مطلع عشق، ص28



نوشته شده در سه شنبه 20 تیر 1391 توسط عارفه

یه صندوق درست کرد و گذاشت توی خونه.

بعد همه رو جمع کرد و از گناه بودن دروغ و غیبت گفت. بعد هم قرار شد هر کی از این به بعد دروغ بگه یا غیبت کنه مبلغی رو به عنوان جریمه بندازه توی صندوق تا صرف کمک به جبهه و رزمنده ها بشه.
این طرح این قدر جالب بود که باعث شد همه ی اعضای خانواده خودشون از این گناه ها دوری کنند و به همدیگه در این مورد تذکر بدن.

ـــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید علی اصغر کلاته سیفری/وقت قنوت،ص145

 

خانواده کلمه طیبه است. کلمه طیبه هم خاصیتش این است که وقتی یک جایی به وجود می آید مرتب از خود برکت و نیکی می تراود و به پیرامون خودش نفوذ می دهد.

ـــــــــــــــــــــــــــــ

مطلع عشق،ص23

  

نوشته شده در سه شنبه 20 تیر 1391 توسط عارفه
دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد . .

دانشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده!!!

ولی ... هیچوقت نفهمیدند

کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا! . . .

یک هفته در تب ســـــــوخت . . ..



نوشته شده در شنبه 17 تیر 1391 توسط عارفه

مادر شهید میگفت: بعداز شهادت تك دختر شهید خیلی بیقراری میكرد.هی میرفت قاب عكس بابا را بغل میكرد و گریه میكرد وقتی جواب نمیگرفت میومد پیش من گریه میكرد... یه شب كه دیگه از گریه اش به تنگ اومدمو عصبانی شدم آروم به صورت دخترم زدم میگفت دختر دوید رفت داخل اتاقش و گفت مادر بخدا دیگه گریه نمیكنم .صبح بیدارشدم هرچی دختر را صدا زدم جوابی نداد. درب اتاقش را باز كردم پتو را از روش برداشتم دیدم قاب عكس بابا را گرفته تو آغوشش و اینقدر تا صبح گریه كرده تا دق كرده از داغ بابا ...



نوشته شده در شنبه 17 تیر 1391 توسط عارفه

« هو الشاهد »

اینجا ایرانِ قرن ۲۱ است!!!
اینجا صدای آهنگهای پاپ لس آنجلسی و غرب زده آن قدر بلند است که فریادهای «حاج مهدی باکری» به گوش نمی رسد!!!
اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!

اینجا همه «حاج ابراهیم همت» را با اتوبان همت می شناسند!!!

اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
اینجا بر دیوارهای شهر روی عکس شهید ، پوستر تبلیغاتی می چسبانند!!!

اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
اینجا نام شهید را برای اینکه بچه ها خشونت طلب و جنگ طلب بار نیایند از کوچه ها برداشته و نام نگین و جاوید می گذارند!!!
اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!

اینجا ستارگان درخشان هالیوود آنقدر زیاد شده اند که دیگر کسی ستارگان پرفروغ کربلای ایران را نمی بیند!!!
اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
اینجا دیگر شهدا زنده نیستند و در پیچ و خم های عصر ارتباطات، به خاک سپرده شده اند!!!
اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
اینجا دیگر کسی نمی خواهد گمنام بماند، همه به دنبال کسب نام هستند!!!
اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
اینجا جانبازان موجی را از اجتماع دور نگه می دارند تا آسیبی به افکار عمومی نرسانند!!!

اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
اینجا خرمشهر دیگر خونین شهر نیست، خرمشهر دیگر ۳۶ میلیون جمعیت ندارد!!!
اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!

اینجا کسی نمی داند، مهدی باکری در وصیت نامه خود از خدا خواسته بود جسدش برنگردد و تکه ای از زمین را اشغال نکند!!!

اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!

اینجا دشمن در خانه های ماست، دیگر کسی حاضر به نبرد با دشمن نیست!!!

اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!

اینجا کسی نمی خواهد با صدای الله اکبر، لرزه بر تن دشمن بیاندازد!!!

اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!

اینجا در پناه میز هستیم، دیگر کسی پشت خاکریز پناه نمی گیرد!!!

اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!

اینجا جانباز شیمیایی، به خاطر نداشتن پول، در بیمارستان پذیرش نمی شود و شهد شهادت می نوشد!!!

اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!

اینجا کسی نمی داند، شب عملیات خیبر حاج مهدی باکری، برادرش حمید باکری را جاگذاشت و رفت!!!

اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!

اینجا کسی نمی داند، مهدی زین الدین، رتبه چهار کنکور سراسری را داشت!!!

اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!

اینجا کسی نمی داند، تکه های پیکر شهیدی را درون گونی برای خانواده اش فرستاده بودند!!!

اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!

اینجا روسری ها هر روز کوچکتر می شود و مانتو ها هر روز کوتاهتر و تنگتر!!!

اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!

اینجا دخترها پسر شده اند، پسرها دختر شده اند، مردان بی غیرت شده اند، زنان بی حجاب شده اند!!!

اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
اینجا دیگر کسی، احترامی برای چفیه شهدا قایل نیست!!!
اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
اینجا دعای عهد را فراموش کرده ایم، زمان ندبه و سمات را گم کرده ایم!!!

اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!

اینجا برای زیبا سازی شهرها، میلیونها هزینه می شود

اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!

اینجا در هر کجای این سرزمین خونین اسلامی، حقیقت به مسلخ مصلحت می رود!!!

اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!



نوشته شده در پنجشنبه 8 تیر 1391 توسط عارفه

 

یاد تابلوهای جبهه های جنگ بخیر كه رویشان نوشته بود:

حال نداری ثواب كنی گناه نكن



نوشته شده در شنبه 6 خرداد 1391 توسط عارفه

احمد متوسلیان، فرمانده ی مقتدر تیپ 27 محمد رسول الله (ص)، در فراز پایانی مصاحبه­ منتشر نشده­ ای، بزرگترین آرزوی خود را این گونه بر زبان آورده است؛

آرزو می کنم یک زمانی برسد که «کربلا» را آزاد کرده باشیم؛ موقعی که «نجف»مان را آزاد کرده باشیم؛ موقعی که «مدینه» را، «مکه» را و «قدس» عزیز را رها کرده باشیم؛ چرا که این اماکن، نمودار سه چهره اند:

کربلای ما و نجف ما در دست کافرین، مدینه و مکه ما در دست منافقین و قدس عزیز ما در دست ظالمین است؛ یعنی سه چهره ای که ما با آن در جنگ هستیم. 1


 

1.       سه شنبه، دهم خرداد ماه 1361، قرارگاه تاکتیکی نصر- دو، آرشیو معاونت فرهنگی لشکر 27

« همپای صاعقه، صفحه ی 755 »

 



نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 توسط عارفه

 

مَثل شهید، مَثل شمع است كه خدمتش از نوع سوخته‌شدن و فانی شدن و پرتوافكندن است تا دیگران در این پرتو كه به بهای نیستی او تمام شده بنشینند و آسایش بیابند و كار خویش را انجام دهند.

شهدا شمع محفل بشریت‌اند و محفل بشریت را روشن كردند. اگر این محفل تاریك می‌ماند هیچ دستگاهی نمی‌توانست كار خود را آغازكند یا ادامه دهد.

هیچ وقت خون شهید هدر نمی‌رود، خون شهید هر قطره‌اش تبدیل به صدها قطره و هزارها قطره، بلكه به دریایی از خون می‌گردد و در پیكر اجتماع وارد می‌شود.

شهادت تزریق خون است به پیكراجتماع و این شهدا هستند كه به پیكر اجتماع و در رگهای اجتماع خون جدید وارد می‌كنند.

علی(ع) به امید شهادت زنده بود. اگر این امید را از او می‌گرفتند خیری در زندگی نمی‌دید و زندگی برایش بی‌معنی و بی‌مفهوم بود.

گریه بر شهید، شركت در حماسه‌ی او و هماهنگی با روح او و موافقت با نشاط او و حركت در موج اوست.

منطق شهید، منطقی است آمیخته با منطق عشق از یك طرف و منطق اصلاح و مصلح از طرف دیگر.

شهید به خون خود و در حقیقت به تمام وجود و هستی خود ارزش و ابدیت و جاودانگی می‌بخشد.

شهید، شهید، كلمه‌ی دیگری جای این كلمه را نمی‌گیرد و نمی‌تواند بگیرد.



نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت 1391 توسط عارفه

ای خدا!
این غسل نیست، شستشو نیست، مرور مصیبت است، دوره کردن درد است، تداعی محنت است. آرامتر اسماء! دست به سادگی از اینهمه جراحت عبور نمی‌کند، دل چطور این‌همه مصیبت را مرور کند؟!
چه صبری داشتی تو ای فاطمه! و چه صبری داری تو ای خدای فاطمه!
اینکه جسم است اینهمه جراحت دارد، اگر قرار به تغسیل دل بود، چه می‌شد! این دلِ شرحه شرحه. این دل زخم دیده، این دل جراحت کشیده ...
ای خشت‌ها! میان من و فاطمه‌ام جدایی می‌اندازید؟ دلهای ما چنان به هم گره خورده است که خشت و خاک و زمین و آسمان نمی‌توانند جدایمان کنند ...
کشتی پهلو گرفته/ سیدمهدی شجاعی



نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 توسط عارفه

 

 

چند سال پیش ، یک همچین روزایی " آقا " دلش برای " صیادش " تنگ شده بود .........



نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین 1391 توسط عارفه

 

الماس اگرچه از همه جوهر ها شفاف تر است،سخت تر نیز هست. ماندن در صف اصحاب عاشورایی امام عشق تنها با یقین مطلق ممکن است ...و ای دل! تورا از این سنت لا یتغیر خلقت گریزی نیست.نپندار که تنها عاشوراییان را بدان بلا آزموده اند ولا غیر...صحرای بلا به وسعت همه تاریخ است.

شهید سید مرتضی آوینی



نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین 1391 توسط عارفه

خوشا آنان که جانان می شناسد

طریق عشق و ایمان می شناسند

بسی گفتیم و گفتند از شهیدان

شهیدان را شهیدان می شناسند

ای شهیدان!

از همان لحظه ای که تقدیر ما را از شما جدا کرد تاکنون یاد شما، خاطره های دنیای پاک شما،

امیدحیاتمان گشته، ما به عشق شما زنده ایم و به امید وصل کوی شما زنده ایم.

اما شما،علی الظاهر دلیلی ندیدیدکه اوقات پر ارجتان راصرف ماکنید چه بگوئیم؟ راستی چگونه حرف دلمان را فریادکنیم که بدانید برما چه می گذرد؟

مگر خودتان نمی گفتیدکه ستونهای شب عملیات،ستون گردان نیست،ستون عشق است،ستون دلهای سوخته ای است که با خمیرمایه ی اشک وسوز به هم گره خورده اند.

پس چرا؟چرا؟ هیچ سراغی از ما نمیگیرید؟با اینکه تمام روز وشب ما برشما عیان است،تمام ناگفته هایمان را میدانید، تمام نا نوشته هایمان را میخوانید،تمام پنهان و کردارمان را می بینید!

اگر قطره ی اشکی آرام آرام به دور از چشم های نامحرمان برگونه هایمان می لغزد شما میدانید چه خاطره ای ناگهان از ذهن ما گذشته و آسمانش را ابری کرده.

اگر در برابر ناکسانی که آرزوی گریستن ما را دارند به مصلحت لبخند میزنیم، شما خوب میدانید این لبخند معجزه ی آتش سوزانی است که در فضای قلبمان برگرفته است.

اگر به غروب علاقه داریم خوب میدانید چرا اگر به هوای ابری شما میدانید چرا اگر به چادر شما میدانید چرا اگر به سنگ شما میدانید! اگربه خاک،اگربه آب، اگربه رودخانه، به دشت، به کوه،نمکزار شما میدانید چرا!

شما از راز دل ما آگاهید،اگر به قامت رعنایی خیره میشویم شما میدانید به یاد که ایم اگر به عمق بیابانها می نگریم شما میدانید به دنبال چه ایم اگر به امید رویایی سر بربالین میگذاریم شما میدانید به فکر که ایم اگر به بلندای کوهی خیره میشویم شما میدانید قصه قصه ی دیگری است اگر به حرکت خرامان موجی چشم میدوزیم شما میدانید قضیه قضیه ی دیگری است!

آری شما ما را خوب میشناسید،شما ما را خوب میبینید چون همه ی زندگی ما دفتر ورق پاره ایست که بارها و بارها از برش کرده اید!

امااما اینجا ماازشما هیچ نمیدانیم از همان وقت که صدای یاحسین(ع)آخرین تان را شنیدیم دیگر تا کنون نغمه ی دل انگیز نوایتان را گم کرده ایم.

آخرین باری که چهره ی نورانی تان را دیدیم موقعی بود که صورتتان را بر خاک مزارتان نهاده بودند و سنگ لحد دیواری شد و نظاره ی روی تان را برای همیشه از ما دریغ کرد.

آری بسیاری از شماها را باآن لبخندهای زیبا درآخرین وداع دیده ایم،یا در هنگامه ی رزم ،و از آن به بعد دیگر چیزی از شما نشنیدیم.

ای شهیدان ای مفقودالاثرا ای جاویدالاثرها ای مفقودالجسدها!

ما نمیدانیم کجا رفتید،کجاهستید،نمیدانیم آنجا از اینجا دور است یا نزدیک؟ نمیدانیم چه میخورید؟ چه میکنید؟ چه مینوشید؟ «فی جنات النعیم»کجاست؟آخر ما نمیدانیم «متکئین علیها متقابلین»یعنی چه؟

آخر ما نمی فهمیم «الا قیلا سلاما سلاما»یعنی چه؟ برای ما درک «ذواتا افنان فیها عینان تجریان،فیهما من کل فاکهة زوجان» محال است.

ما نمیدانیم وقتی دلتان میگیرد کجا میروید! اصلا آیا دلتان میگیرد؟ وقتی حوصله تان سر میرود چه میکنید؟ نمی دانیمآنجا در محفل گرمتان سخن از ما هست یا نه؟تا به حال هیچ گاه شده از اروندهم قصه ای بگوئید؟ برای شلمچه هم ترانه ای بسرائید؟به عشق بیگلو و هفت تپه زمزمه ای کنید؟ و در فراق کارون اشکی بریزید؟

نمیدانیم! و این ندانستن بیش از همه ای شهیدان شما را مقصرم یداند! یعنی ما اینقدر ناپاک و نامطلوب بوده ایم که تمام هستی مان به یک یاد هم نمی ارزد؟ یعنی تمام گفته هایمان در آن نیمه شبهای به یاد ماندنی که فقط خدا قدرش را میداند و بس دروغ و کذب محض بوده؟ یعنی ما نیز هم ردیف آنانی هستیم که تمام هشت سال را هم آغوش لذت بودند؟ یعنی میخواهید بگوئیدکه ما دیگر لیاقت با شما بودن را نداریم؟

باشد،بگوئید! حرفی نیست! اما لااقل یکبار هم که شده سری به این دلهای فراموش شده بزنید، سری به این خانه های سرد و متروک بزنید،و بعدهرچه دلتان میخواهد بگوئید! آخربه ماهم حق بدهید که انتظار داریم، انتظار داریم بدانیم دوستانمان که یک عکسشان را به تمام هستی اینجا نمیدهیم کجا هستند و چه میکنند؟ دوست داریم که از آنجا صدایی بیاید،صدایی آشنا!صدایی از حلقوم یکی از شماها صدایی که به انتظارها پایان دهد!صدایی که زیبا و دلنشین…: 

پاسخ شهید علمدار ازجانب شهدا به این درد دل:

آری ،اینجا همان طور که میگفتند باغستان هایی دارد که نظاره اش انسان را مبهوت میکند، “فی جنة عالیه”اینجا درخت های زیبایش هرکدام بایک میوه، “تجری من تحتها الانهار” اینجا قصرهایی دارد از زمرّد و یاقوت، خدمتگزارانی بی شمار که آماده ی پذیرایی از صاحبان خانه اند. اینجا پرنده هایی دارد خوش آواز، عندلیبانی که وقتی میخوانند، روح از نشاط به پرواز در می آید.

وجزاهم بما صبروا و جنة و حریرا و سقاهم ربهم شرابا طهورا

آری آری به خدا قسم هر چه میگفتند راست است،”صدق الله العلی العظیم” خداوند به وعده اش عمل کرد.

اما به آسمان پرستاره شبهای هفت تپه قسم،به ریگ های گرم تابستان سوزان خوزستان قسم،به سرمای کشنده ی کردستان قسم، به چادرهای برپاشده ی میان کویر قسم،که آن چادر نبود بلکه میعادگاه عاشقان خدا بود،محل عروج شهدا بود،آری کعبه ی دل بود، قسم به صفای اذان صبح گردان مسلم، قسم به بچه هایی که تاکنون هیچ میلی به سمتشان نداشتیم، به جان امام اینجا بچه ها هم قسم شده اندکه تا شما نیامده اید نزدیکشان هم نرویم.

آن اوایل ملائک خدا زیاد سربه سرمان میگذاشتند، اما وقتی میدیدند که دلمان حیران جای دیگریست، دست از سر ما برمیداشتند.شما از بی مهری ما سخن میگوئید و ازا ینکه با دیدن نعمت های بهشت شما را فراموش کردیم.

آه  که چقدر بی انصافید! اگر ما به دنبال لذت بودیم چرا شهر را با تمام زیبایی هایش گذاشتیم و آواره ی بیابانها شدیم؟ ما اگر عاشق جبهه بودیم به خاطر نفسهای گرمی بود که محیطش را معطر کرد، ما اگر عاشق جبهه بودیم به خاطر وجود مردان پاکی همچون افضلی ها،بهتاش ها،بصیرها، طوسی ها،نتاج ها،و هزاران عاشق دلباخته ی دیگر بود که از جان گذشتند تابه جانان برسند.

ما اگر عاشق جبهه بودیم به خاطر صفای بچه هایی بود که لذتهای مادی را فراموش می نمودند و اکنون مانیز چون شمائیم ؛

وقتی در خون خویش غلتیدیم و چشم ازدنیا بستیم فکرمی کردیم که دیگر همه چیز تمام شد،اما این گونه نشد! دردهای شمادر فراق ما دل ما رابیشتر آتش میزد،درست است که ما به هرچه میکنید آگاهیم اما این بلای بزرگی بود که ای کاش نصیب ما نمیشد. وقتی شما از این و آن طعنه میخورید و لاجرم به گوشه ی اتاق پناه می برید و با عکس های ما سخن میگوئید و اشک میریزید به خدا قسم اینجا کربلا میشود و برای هریک ازغم های دلتان اینجا تمام شهیدان زار می زنند! یا آن زمانی که در مجالس با یاد ماگریه میکنید و به سروسینه میزنید ما نیز به یاد آن روزها که باهم درسوز فراق مولایمان سینه میزدیم و گریه میکردیم ،همراه با اشک شما،اشک غم میریزیم.خدا میداندکه ما بیشتراز شما طالب دیداریم. برای همین پروردگار عالم اجازه میدهد هر از چندی با مولایمان حسین(ع)درد ودل کنیم.

بچه ها آقا امام حسین(ع)خیلی بزرگوار است او بهتر از همه ی ما شلمچه را میشناسد،فاطمیه را زیباتر از همه ی ما تعریف میکند، او خاطره های جبهه را خیلی دوست دارد، هروقت به پابوسش می رویم از ما میخواهد برایش خاطره بگوئیم، به مجرد اینکه بچه ها نغمه سرایی میکنند چشم های آقا مالامال از اشک میشود، سرمبارکشان رابه زیر می اندازند و دانه های اشکش زمین بهشت و محاسن شریفشان را تر میکند.

همین دیروز بود که نوبت من بود تا خاطره تعریف کنم،من از غروبهای شلمچه تعریف کردم از کانال ماهی، ازسه راه مرگ! ازجاده ی شهید صفری،سنگرهای نونی،جاده ی امام رضا(ع). من از جاده ی شهید خرازی شروع کردم ، هنوز چند دقیقه نگذشته بودکه صدای ناله های آقا را باهمین دو گوشم شنیدم! آرام و آهسته فرمود:ما رایت اصحاب

هیچ یاورانی بهتر و باوفاتر از اصحاب خود ندیدم یکی از بچه ها به من گفت:بس است،دیگر نگو! که آقا سر از زیر برداشت و آهسته فرمود:بگو! بگو عزیز دلم آنچه در دلت بی تابت کرده بگو!

بچه ها اینجا برخلاف دنیای شماخاطره های جبهه زیاد مشتاق دارد یکروز به آقا عرض کردم:مولا جان دوستانمان،همدمان شبهای عشقمان ، اکنون در دنیایند بی آنها برما سخت میگذرد آقا در حالیکه اشک تمام محاسن شریفش را پر کرده بود، فرمود:آنها بقیة الشهدای من اند،به جلال خدا سوگند در سکرات الموت ،ظلمت قبر،عذاب قبر، عذاب برزخ و در آن واویلای محشر تنهایشان نخواهم گذاشت! آنها در حساسترین ایامی که نیاز به یاور داشتم لبیک وفاسردادند. من به اکبرم گفته ام که بدون آنها به بهشت نیاید.

راستی بچه ها اینجاهمه بالباس خاکی هستند، چون خود امام میگفت:این لباس بیشتر به شما می آید بچه ها در آن روزهایی که بی بی فاطمه ی زهرا(س) دستهای بریده ی عباس(ع) و قنداق خونی علی اصغر(ع)را نزد خدا برای شفاعت می برد،ما هم گرد و غباری که از خاک شلمچه، مهران،فاطمیه، فکه ،دهلران،چزابه،نهر انبر، مجنون، کوشک،پاسگاه زید بر چهره مان نشست و خونی که هنگام شهادت بربدن و لباسمان جاری شده بود را جمع کرده ایم و در آن لحظه ی حساس برای شفاعت شما به همراه می آوریم.

شما مطمئن باشید که ما شماها را فراموش نکرده ایم و نخواهیم کرد؛به پدران و مادرانمان، به همسران و فرزندان ما بگوئید ما منتظرشان هستیم و بدون آنها وارد بهشت نخواهیم شد.



نوشته شده در شنبه 19 فروردین 1391 توسط عارفه

خون گریه کن ز غم،که عقیق یمن شوی

رخصت دهد خدا که تو هم سینه زن شوی



در فاطمیه از دل و جان گریه می کنیم

همراه با امام زمان گریه می کنیم



در فاطمیه رنگ جگر سرخ تر شود

آتش فشان غیرت ما شعله ور شود



شمشیر خشم شیعه پدیدار می شود

وقتی که حرف کوچه و دیوار می شود



لعنت به آنکه پایگذار سقیفه شد

لعنت به هر کسی که به ناحق خلیفه شد



لعنت بر آنکه بر تن اسلام خرقه کرد

این قوم متحد شده را فرقه فرقه کرد



تکفیر دشمنان علی رکن کیش ماست

هر کس محب فاطمه شد، قوم وخویش ماست



ما بی خیال سیلی زهرا نمی شویم

راضی به ترک و نهی تبرا نمی شویم



قرآن و اهل بیت نبی اصل سنت است

هر کس جدا ز این دو شود،اهل بدعت است



ما همکلام منکر حیدر نمی شویم

«با قنفذ و مغیره برادر نمی شویم»



ما از الست طایفه ای سینه خسته ایم

ما بچه های مادر پهلو شکسته ایم



امروز اگر که سینه و زنجیر می زنیم

فردا به عشق فاطمه شمشیر می زنیم



ما را نبی «قبیله ی سلمان» خطاب کرد

روی غرور و غیرت ما هم حساب کرد



از ما بترس، طایفه ای پر اراده ایم

ما مثل کوه پشت علی ایستاده ایم



از اما بترس، شیعه ی سرسخت حیدریم

جان برکفان جبهه ی فتوای رهبریم



از جمعه ای بترس که روز سوارهاست

پشت سر امام زمان ذوالفقارهاست



از جمعه ای بترس، که دنیا به کام ماست

فرخنده روز پر ظفر انتقام ماست



از جمعه ای بترس، که پولاد می شویم

از هرم عشق مالک و مقداد می شویم


 

پ.ن: آب ، بسوزد دلت

خاک ، شود خاک عزا بر سرت

باد ، پریشان شوی

چشم ! الهی که بباری فقط

پیش نگاه شما ، ... مادر خورشید سوخت

پ.ن: مادر دو بخش است و قصه یتیمی "ما" از کنار "در" شروع شد...

پ.ن: مادر هرکاری کند،اهل خانه هم یاد می گیرند،مثلا اگر شهید شود...



نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین 1391 توسط عارفه

به سید مرتضی آوینی

سلام راوی مجنون،سلام راوی خون

نگاه کن! که نگاهت غزل غزل مضمون

تو در مسیر خدا در میان خوف و رجا

نشسته روی لبانت تبسمی محزون

به اعتقاد تو سیاره رنج می خواهد

جهان چه فایده لبریز باشد از قارون

جهان برای تو زندان،برای تو انگور

جهان دسیسهء هارون و نقشهء مآمون

درون من برهوتی است از حقیقت دور

از این سراب مجازی مرا ببر بیرون

چگونه طاقت ماندن؟ مرا ببر با خود

از این زمانه به فردای دیگری ،اکنون

نگاه کن! که نگاهت روایت فتح است

سپاه چشم تو کرده است فکه را مجنون
به سمت عشق پریدی خدانگهدارت

تو مرتضا یی و دستان مرتضی یارت...

سید حمید رضا برقعی



نوشته شده در سه شنبه 8 فروردین 1391 توسط عارفه
(تعداد کل صفحات:24)      ...   4   5   6   7   8   9   10   ...  

مقام معظم رهبری

درباره سایت
نویسندگان
آمار سایت
Blog Skin