تبلیغات
شب های عملیات

شب های عملیات
همه گفتیم دلتنگیم اما... فقط تو "العجل" خواندی و رفتی , هزاران بیت ما خواندیم و ماندیم , تو تنها یك غزل خواندی رفتی.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
قرارگاه تاکتیکی 133 قمربنی هاشم علیه السلام
جعبه حدیث

نوجوان ۱۲-۱۳ ساله ای بود ٬ اومده بود ستاد اعزام .

می گفت : اسم منو برای جبهه بنویسید .

جواب داد : سنت کمه .

با نا امیدی برگشت .

روز بعد اومد .

گفت : اسم منو بنویسید .

میگه : تو که می خوای بری جبهه آیا مادرت راضی هست؟

دوباره برمی گرده .

برای بار سوم اومد ٬ این بار با یه ساک ٬ سلام کرد .

جواب داد ٬ آخه تو خیلی کم سن و سال هستی . مادرت راضی نمیشه .

در ساک رو باز كرد ٬ پارچه سفید رو از توش در آورد .

: این کفن منه ٬ مادرم برام گذاشته .

نوشته شده در یکشنبه 28 آبان 1391 توسط عارفه
حاج محمد اهل امر به معروف و نهی از منکر بود .

یعنی همیشه سعی در ارشاد و راهنمایی دیگران داشت . بخصوص در مورد نزدیکانش .

یادم می آید یک بار من خیلی راحت در یک مجلس مهمانی شروع کردم به غیبت کسی .

وقتی از مجلس برمی گشتم ، محمد گفت :

می دانی که غیبت کردی ، حالا باید برویم در خانه شان و تو بگویی این حرف ها را

پشت سرش زده ای .

گفتم : این طور که آبرویم می رود .

گفت : تو از بنده خدا این قدر می ترسی و خجالت می کشی ، چرا از خدا نمی ترسی ؟

این حرفش باعث شد من دیگر نه غیبت کننده باشم و نه شنونده غیبت .

شهید محمد گرامی - رسم خوبان .ج ۳۰ ص

نوشته شده در یکشنبه 28 آبان 1391 توسط عارفه

شهدا دست ما رو هم بگیرید
اللهم الرزقنا توفیق الشهادة



نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان 1391 توسط عارفه
میخواهم بنویسم که درختها روزی پیر می شوند؛
از ریشه می خشکند و تبرها تنه شان را خواهند برید.
دیوارها سرانجام فرو خواهند ریخت و از خاطره ها محو خواهند شد.
جاده ها تکه تکه خواهند شد و جویها و رودها خواهند خشکید.
می خواهم بنویسم ابرها در آسمان، درگذرند. در بیابان، بادها در سفرند. باران که می آید خیلی زود از نفس خواهد افتاد.
برف که می بارد، به زودی آب می شود. سرما چند ماهی که می گذرد پَر می گیرد و تابستان، بالاخره تمام شدنی است.

می خواهم بنویسم که بیایید بنشینیم و بنویسیم که از روز نخست تولد حضرت آدم (علیه السلام)، چه قدر انسان آمده اند و رفته اند. از انبوه مردها و زنهای آمده و در گذشته، چند تا اسم باقی است. راستی چند خاطره از آنها مانده؟ اگر مانده، از چه کسانی است؟ می خواهم باز هم بنویسم و بعد نتیجه بگیرم که: «او فراموش ناشدنی است. اسم او ماندنی و ماندگار است. او از یاد نمی رود، که به یاد می آید و در یاد می ماند.» او چه کسی است؟
می خواهم بنویسم او «شهید» است.

نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان 1391 توسط عارفه

دل بود که از قافله مارا عقب انداخت
سررفتن این حوصله مارا عقب انداخت
حتی همه جاده ها نیز گواهند
این پای پر از آبله ما را عقب انداخت



نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان 1391 توسط عارفه

نفیسه چشم از چشم علیرضا برنمی داشت

علیرضا یک ریز داشت سفارش می کرد:

اما نفیسه ساکت ساکت بود

شاید علیرضا انتظار داشت یکی از این حرف ها را از نفیسه بشنود:

" آخه ما رو به کی می سپاری؟

کاش یه دستی به سر و روی خونه می کشیدی بعد می رفتی!

زود به زود برام نامه بنویس.

در اولین فرصت برگرد مرخصی ..."

صدای صوت قطار به نشانه حرکت بلند شد

و علیرضا نگران از این همه سکوت نفیسه بود.

قطار آرام آرام شروع به حرکت کرد

و نفیسه فقط یک جمله گفت:

سلام من را به فاطمه (س) برسان!

تقدیم به مرد ترین زنان تاریخ

همسران بزرگوار شهیدان



نوشته شده در دوشنبه 22 آبان 1391 توسط عارفه

 

دنیا مشتش را باز کرد...
شهدا گل بودند، ما پوچ
خدا آنها را برد و زمان ما را...
بیا زمان را رها کنیم و به سوی خدا بازگردیم...



نوشته شده در یکشنبه 14 آبان 1391 توسط عارفه

بابا شوخی نکن دیگه ببین مامان باورش شده ها ببین ، داره گریه میکنه  ، من که میدونم خودتی زدی به خواب خب بسه دیگه بلند شو بریم بابا بابا …



نوشته شده در پنجشنبه 4 آبان 1391 توسط عارفه

پدرش را چگونه در فکر فروبرده ...خوبه که مادرش نیست. اگر بود والله....



نوشته شده در پنجشنبه 4 آبان 1391 توسط عارفه

خاطره یک سرباز عراقی 

 یه پسر بچه رو گرفتیم که ازش حرف بکشیم. آوردنش سنگر من. خیلی کم سن و سال بود. بهش گفتم: « مگه سن سربازی توی ایران هجده سال تمام نیست؟ » سرش را تکان داد. گفتم: « تو که هنوز هجده سالت نشده! » ...بعد هم مسخره اش کردم و گفتم: « شاید به خاطر جنگ ، امام خمینی کارش به جایی رسیده که دست به دامن شما بچه ها شده و سن سربازی رو کم کرده؟ » جوابش خیلی من رو اذیت کرد. با لحن فیلسوفانه ای گفت: « سن سربازی پایین نیومده ، سن عاشقی پایین اومده »

یا رب دل پاک و جان آگاهم ده

آه شب و گریه سحر گاهم ده

در راه خود اول زخودم بی خود کن

بی خود چو شدم به سوی خود راهم ده



نوشته شده در یکشنبه 30 مهر 1391 توسط عارفه

ای شهید چشمانت را ببند
مبادا این روزها را در مقابل مادرم زهرا شهادت دهی .....



نوشته شده در پنجشنبه 20 مهر 1391 توسط عارفه
مدتی ست بعد از نمازخواندن هایم چند قدم عقب تر از جانمازم مینشینم كه خدا نماز را برنگرداند، بزند توی سرم! از همان الله اكبرش هزار و یك جور فكر مختلف توی ذهنم میچرخد تا سلام آخر! همه ی دل خوشیم هم آیه الكرسی ست كه در كتاب های ادعیه نوشته،‌ خواندنش بعد از نماز، موجب قبولی نماز میشود.

و این یعنی اوج بدبختی! و بدبختی یعنی اینكه نتوانی حتی یك ركعت بدون هیچ شك و فكری غیر از فكر خدا، به كمرت بزنی!

با این دو دست سالم، هنوز نتوانسته ام یك قنوت اینچنینی



نوشته شده در جمعه 14 مهر 1391 توسط عارفه
نماز جمعه اش تعطیل نمی شد. با خودش یک جعبه ی سیاه رنگ هم می آورد.

همیشه می خواستم درباره ی آن از او سوال کنم.

آن هفته به محض اینکه نماز تمام شد، رفتم پیشش و گفتم: این چیه هر هفته با خودت میاری نماز جمعه؟
گفت: ضبط صوته.باهاش صحبت های امام جمعه رو ضبط می کنم تا بتوانم چند بار گوش کنم و بهشون عمل کنم.

_____________

روز نارنجک،ص12


امیرالمومنین علی (علیه السلام) فرمودند:
شما به عمل کردن به آن چه می دانید، نیازمندتر از آموختن چیزی هستید که نمی دانید.

  

نوشته شده در دوشنبه 27 شهریور 1391 توسط عارفه
در گمنامی هم مشترکیم تو پلاکت را گم کردی و من هویتم را

نوشته شده در پنجشنبه 2 شهریور 1391 توسط عارفه
حاج محمد اهل امر به معروف و نهی از منکر بود، یعنی همیشه سعی در ارشاد و راهنمایی دیگران داشت، بخصوص در مورد نزدیکانش.

یادم می آید یک بار من خیلی راحت در یک مجلس مهمانی شروع کردم به غیبت کسی.

وقتی از مجلس برمی گشتیم، محمد گفت:" می دانی که غیبت کردی. حالا باید برویم در خانه شان و تو بگویی این حرف ها را پشت سرش زده ای."
گفتم:" این طوری که آبرویم می رود!"
گفت:" تو که از بنده ی خدا این قدر می ترسی و خجالت می کشی، چرا از خدا نمی ترسی؟"
این حرفش باعث شد من دیگر نه غیبت کننده باشم نه شنونده ی غیبت.

ــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید محمد گرامی/ دل دریایی،ص70-71



نوشته شده در چهارشنبه 18 مرداد 1391 توسط عارفه
(تعداد کل صفحات:24)      ...   3   4   5   6   7   8   9   ...  

مقام معظم رهبری

درباره سایت
نویسندگان
آمار سایت
Blog Skin