تبلیغات
شب های عملیات

شب های عملیات
همه گفتیم دلتنگیم اما... فقط تو "العجل" خواندی و رفتی , هزاران بیت ما خواندیم و ماندیم , تو تنها یك غزل خواندی رفتی.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
قرارگاه تاکتیکی 133 قمربنی هاشم علیه السلام
جعبه حدیث




شاید اشک سه حرف داشته باشد
ولی کلی حرف دارد...
حرف های نا تمام و بغض های وا نشده
باز هم مثل همیشه نقطه سر خط ...


نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن 1391 توسط عارفه


ندیده ایم ولی عاشق شدیم رویت را
ز هر شهید گرفتیم عطر و بویت را
تو باغبان فهیمی مهربان بابا
که هرگل از همه سو کرد آرزویت را


نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن 1391 توسط عارفه

بوی شلمچه می آید و بیشتر بوی دو کوهه

بوی معراج و طلائیه و فکه و آوینی..

صدای کمیل می آید. کمیل دوکوهه

داغ شده ام چونان داغی دشت عباس و ظهر و گرما و چهره نورانی رهبــرم..

بارانی ام چون خین و نهرش و غربتش و ...

دل تنگم.. عجیب دل تنگم :گریه


نوشته شده در سه شنبه 10 بهمن 1391 توسط عارفه
چه متواضعانه در برابر مولایت قنوت عشق گرفته ای...
مَوْلایَ یا مَوْلایَ ، اَنْتَ الْرَّبُ وَ اَنَا الْمَرْبُوبُ ، وَ هَلْ یَرْحَمُ الْمَرْبُوبَ الاَّ الْرَّبُ    
و چه زود دعایت مستجاب شد
اللهم ارزقنی شهاده فی سبیلک
.
.
.
برای دل من هم دعایی بکن... :گریه

نوشته شده در یکشنبه 8 بهمن 1391 توسط عارفه
شهدا راهی را رفتند که برگشتی نداشت...
شهدا عاشقانه در منای عشق از خود گذاشتند...
و ما همچنان ...
راستی پس از این سالها ما با خون شهدا چه کردیم؟
آیا قدم بر «جای پای شهدا» گذاشتیم و یا «خون شهدا»؟

نوشته شده در پنجشنبه 5 بهمن 1391 توسط عارفه
ب

یه نوجوان 16 ساله بود از محله های پایین شهر تهران

  بابا نداشت خیلی بد تربیت شده بود

خودش می گفت: گناهی نشد که من انجام ندم

تا اینکه یه نوار روضه حضرت زهرا سلام الله علیها زیر و رویش کرد

بلند شد اومد جبهه

یه روز به فرمانده مون گفت:من از بچگی حرم امام رضا علیه السلام نرفتم

می ترسم شهید بشم و حرم آقا رو نبینم

یک 48ساعته به من مرخصی بدین برم حرم امام رضا علیه السلام زیارت کنم و برگردم ...
... اجازه گرفت و رفت مشهد

دو ساعت توی حرم زیارت کرد و برگشت جبهه

توی وصیت نامه اش نوشته بود:

در راه برگشت از حرم امام رضا علیه السلام ، توی ماشین خواب حضرت رو دیدم

آقا بهم فرمود: حمید! اگر همینطور ادامه بدهی خودم میام می برمت...



...یه قبری برای خودش اطراف پادگان کنده بود

نیمه شبا تا سحر می خوابید داخل قبر

گریه می کرد و می گفت:یا امام رضا علیه السلام منتظر وعده ام

آقا جان چشم به راهم نذار...

توی وصیتنامه ساعت شهادت ، روز شهادت و مکان شهادتش رو هم نوشته بود

شهید که شد ، دیدیم حرفاش درست بوده

دقیقا توی روز ، ساعت و مکانی شهیـد شد که تو وصیت نامه اش نوشته بود...



خاطره ای از زندگی شهید حمید محمودی

راوی : حاج مهدی سلحشور ، همرزم شهید


نوشته شده در پنجشنبه 7 دی 1391 توسط عارفه


شب بود

یكی داد میزد: ساكت شو! ساكت شو!
تو نمیتونی گریه منو دربیاری

رفتم سمت صدا

دیدم پسر بچه ای انگشت هایش قطع شده

این حرف ها رو به دست خونی اش می گفت

ساكت شو! ساكت شو!
تو نمیتونی گریه منو دربیاری

منبع: کتاب آسمان مال آنهاست



نوشته شده در پنجشنبه 7 دی 1391 توسط عارفه
گفت : مادر جان بیا ناهار بخوریم
پرسید : ناهار چـے داریم مادر ؟
گفت : باقالا پلو با ماهـے
با خنده رو به مادر ڪـرد و گفت : ما امروز این ماهـے ها را میخوریم
و یه روزـے این ماهـے ها ما را مـے خورند
...
چند سال بعد ... والفجر 8 ... درون اروند گم شد ...
...
مادر تا آخر عمرش ماهـے نخورد ...


نوشته شده در پنجشنبه 7 دی 1391 توسط عارفه
بسم رب الشهدا.....

پسر اول گفت:مادر جون برم جبهه؟ گفت: برو عزیزم . . .
رفت و والفجر مقدماتی شهید شد.
پسر دوم گفت:مادر، داداش که رفت من هم برم؟
گفت: برو عزیزم . . . رفت و خیبر شهید شد.
پدر گفت: حاج خانم بچه ها رفتند.
ما هم بریم تفنگ بچه ها روی زمین نمونه،رفت و کربلای پنج شهید شد.
مادر به خدا گفت:همه دنیام رو قبول کردی.
خودم هم قبول کن.رفت و حج خونین شهید شد…

نوشته شده در پنجشنبه 7 دی 1391 توسط عارفه

انشام دوباره بیست بابای گلم!
موضوع: (کسی که نیست)
-بابای گلم-
دیشب زن همسایه به من گفت: یتیم{-60-}
معنای یتیم چیست بابای گلم!{-60-}

من منتظرم عزیزم!حتما" برگرد{-60-}
از این سفر دراز لطفا" برگرد{-60-}

دعوت شده ای به مدرسه،باباجان!{-60-}

یک لحظه فقط بیا و فورا" برگرد{-60-}{-60-}{-60-}{-60-}



نوشته شده در جمعه 1 دی 1391 توسط عارفه
رمل های روان فکه...


همان جایی که آوینی عروج کرد...

قتلگاه ده ها سرباز امام زمان(عج)...
فکه هنوز سیم خاردار داشت...

وقتی کنار سیم خاردارها حرکت میکردیم مسئولان چندین بار تذکر میدادندمراقب چادرهایتان باشید...

نکند چادرتان به سیم خاردار بگیردو پاره شود...

سیم خاردار فقط میتواند چادر را پاره کند...

اکنون سیم خاردارهایی در خانه هامان داریم که چادر را از سر بر میدارند...

آرام آرام...گام به گام...

نگاه که میکنی میبینی چقدر سیم خاردارهای امروزی خطرناک تر از سیم خاردارهای زمان جنگ است...

خدایا ...پروردگارا...معبودا...چادرم را دوست دارم..از سیم خاردار میترسم نمیخواهم حتی چادرم پاره شود...

چشمی عطا کن تا سیم خاردارهای امروزی را ببینم...


آخر چادرم را دوست دارم!


نوشته شده در یکشنبه 12 آذر 1391 توسط عارفه

 

چند روز بعد از عملیات ، یک نفر رو دیدم که کاغذ و خودکار گرفته بود دستش
هر جا می رفت همراه خودش می برد
از یکی پرسیدم: چشه این بچه؟
گفت: آرپی جی زن بوده
توی عملیات آنقدر آرپی جی زده که دیگه نمی شنوه
باید براش بنویسی تا بفهمه

منبع: کتاب امتحان نهایی ، صفحه ۱۶

گوشهایت را دادی تا ما چشم و گوشمان باز شود
چشم و گوشمان که باز نشد هیچ ، ..... بماند



نوشته شده در پنجشنبه 2 آذر 1391 توسط عارفه

این روزها خیلی از آدمها در تب دنیا می سوزند ...

افسوس از تب دنیا که آتش عقبی را در پی دارد.

کاش در چشمه سار زلال معرفت ،

وضویمان  را  با دست شستن از دنیا آغاز کنیم ؛

و نماز عشق را ،

رو به قبله ی آرزوها و پشت به دنیا ،

اقامه کنیم ...

خنکای نسیم مغفرت در راه است ...



نوشته شده در پنجشنبه 2 آذر 1391 توسط عارفه
و در آن سوی مرزها جوان ۱۹ ساله لبنانی « علی منیف اشرف »که برای نجات

جان هموطنانش درعملیات شهادت طلبانه ای نظامیان صهیونیست را از بین برده .

خود نیز به فیض عظمای شهادت نایل آمده بود چنین میگویید :


سلام مرا به بچه ها و بسیجیان ایران برسانید و بگویید : من این گونه شهادت طلبی را

از حسین فهمیده شما یاد گرفته ام و ما مدیون شما هستیم .



منبع مطلب.خبرگزاری حیات

نوشته شده در یکشنبه 28 آبان 1391 توسط عارفه
سال اول دبیرستان بود .

صبح كه می شد ، هم كلاسیهایش می آمدند دنبالش

و با هم می رفتند دبیرستان .

چند روز گذشت ، صبح زنگ درب خانه را زدند .

گفتم : (( پاشو ! دوستانت آمدند دنبالت . ))

گوشی آیفون را داد دستم و آهسته گفت : (( بگویید نیستم . ))

متعجب نگاهش كردم .

- ولی تو كه هستی !؟

چشم به زمین دوخت .

دیگر نمی خواهم با آنها بروم .

آنها توی خیابان چشمشان دنبال دخترهای مردم است .

خاطره ای از زندگی : شهید سید محمدتقی مجتهد زاده

نوشته شده در یکشنبه 28 آبان 1391 توسط عارفه
(تعداد کل صفحات:24)      ...   2   3   4   5   6   7   8   ...  

مقام معظم رهبری

درباره سایت
نویسندگان
آمار سایت
Blog Skin