تبلیغات
شب های عملیات

شب های عملیات
همه گفتیم دلتنگیم اما... فقط تو "العجل" خواندی و رفتی , هزاران بیت ما خواندیم و ماندیم , تو تنها یك غزل خواندی رفتی.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
قرارگاه تاکتیکی 133 قمربنی هاشم علیه السلام
جعبه حدیث




و باز هم دل ها را به طوفان کربلا باید سپرد،
آنجا که امام عشق،شمشیر بر کمر"علی اکبر"-علیه السلام- بست
 و پاره تن خویش را به میدان فرستاد

_______________

پ.ن: باید گذشتن از دنیا به آسانی/باید مهیا شد از بهر قربانی/با چهره خونین سوی حسین(ع) رفتن/زیبا بود زین سان معراج انسانی ...




نوشته شده در دوشنبه 13 آبان 1392 توسط عارفه


دفترچه گناهان یومیه
دست نوشته های شهدا
دفترچه گناهان یومیه شهید کاظم رستگار نجفی (فرمانده لشکر 10 سیدالشهدا(ع) )

یکشنبه 62/2/25
یک ساعت خواب اضافی در بین الطلوعین
توجه الهی نداشتن در ...
احساس خستگی در عبادت
غیبت بسیار و تاکید بر آن

قسمتی از وصیت نامه :
دوست دارم با بدنی پاره‎پاره به دیدار سیدالشهدا(ع) بروم

شهدا کجا و ما کجا
خوبه که ما هم روزی یک ساعت به حساب رسی اعمالمون برسیم ...
شادی روحش صلوات



نوشته شده در دوشنبه 13 آبان 1392 توسط عارفه


خدایا!
صفحه‌ی آخر شناسنامه‌ام را اینگونه می‌خواهم.
آرزویش برای من گنهکار که عیب نیست...
هست؟
.
راه آسمان که بسته نیست...
هست؟
.
با تو‌ام ای من.
راه آسمانت را پیدا کن.
شاید؛
جایی همین نزدیکی...

:گریه




نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر 1392 توسط عارفه




یــاران به بــسم الله گـفتــن رد شــدند از آبـــ

مـن خـــتــم قـــرآن کـــــردم و درگـــیـر مـــردابــم

_______


پ.ن: شــــفــاعتــ ــ كنید مــارو ....


نوشته شده در سه شنبه 2 مهر 1392 توسط عارفه


سر کلاس نشسته بود...
استاد می گفت...
تمام عضلاتـــ بدن از مغز ما فرمان می گیرد...
اگر ارتباط مغز با دیگر اعضا قطع شود...
دیگر بدن هیچ حرکتی نخواهد داشت...
زد زیر گریه و گفت...
پس چرا بابای من وقتی ســرشـــ رفتــ...!
تا یک دقیقه الله اکــبر گفت...!
اشک توی چشم استاد جمع شد...
گفتــ ...
جبهه و رزمنده های ما...
همه معادله های اهـــل علم رو به هم زدند...!!!

:گریه




نوشته شده در جمعه 29 شهریور 1392 توسط عارفه


وقتـی بسـاط گـریـه مـهیـا نمـی شـود
 وقـتـی کـه بغـض بـیـن گـلـو جـا نـمـی شـود
 وقـتـی تمـام شـب بـه در خـانـه کریـم
در مـی زنـد گـدا و دری وا نمـی شـود
 وقـتـی پـس از معـایـنـه هـا گـویـدت طبـیـب
ایـن قـلـب مـرده اسـت مـداوا نـمـی شـود
 یـک راه مـانـده بـهـر تـو آن هـم زیـارت اســت...
مـــشهـــد
 بـرو کـه کـار تـو ایـنـجـا نـمـی شـود...
____________

پ.ن:دلـ.م که تنگ میشود آسمانِ چشمانـ.م هم بارانی میشود. .. د لـ تـَ نـ گـ م آقایم...

:گریه



نوشته شده در شنبه 23 شهریور 1392 توسط عارفه


کجا بودیم؟
حالا کجا هستیم؟
 "جنگی" پایان نیافته "جنگی" دیگر آغاز شد
 "اوشین"
"هانیکو"
"جومونگ"
 "سوسانو"
 "بتمن"
"اسپایدرمن"
 ...
بتهای "فرنگ"(چه شرقی چه غربی)آرام آرام شدند
 "قبله"نمای "تمدن" و "فرهنگ"
 حالا دیگر
 "علی"
"فاطمه"
"زینب"
 "عباس"
...
 را حتی لایق نامیدن کودکانشان هم نمیدانند
 این به ظاهر مسلمانان!
 چقدر مظلومید شما!

:گریه




نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور 1392 توسط عارفه


آن روزها جنگیدیم...
 با دشمنی که:
 برای تاراج "ناموس" و "غیرت" شیعه
 "مسلح" شده بود
امروز باید بجنگیم با کسانیکه:
 نامشان؛
 "ناموس" شیعه
 آرمانشان؛
 نابودی "ایمان" و "غیرت" شیعیان است
 سلاحشان؛ بی عفت‌یست

نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور 1392 توسط عارفه



مـی دانـی!

محاصره تنگ تر شده

اسیر می دهیم این روزها

اینجا شیاطین مدام شیمیایی می زنند

عامل خفه کننده دیگر بوی گیاه نمی دهد،بوی گناه می دهد

پر چادرت را حائل کن تا بوی گناه مشامت را نیازارد

نیمه ی راهیم ....

نیمه جانی هم که هست .

طاقت بیاور و پر چادرت را حائل کن !


نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور 1392 توسط عارفه


و ما ادراکَ ...
قدر امشب را
 می‌دانم که نمی‌دانم!
 یا ربی ...
من و این همه گناه آه...
 تو و یک نگاه
 می‌آیم!
 تا عهد ببندم که دیگر
عهد نشکنم!
__________

پ.ن: إنّا كُلِّ شِیءٍ خَلَقناهُ بِقَدَر
"شب قدر" را درک کنیم
درک "قدر این شب " یعنی رقم خوردن تقدیر یک سالِ انسان

:گریه




نوشته شده در شنبه 5 مرداد 1392 توسط عارفه




آنان چفیه می بستند تا بسیجی وار بجنگند...
من چادر می پوشم تا زهرایی زندگی کنم

آنان موقع نماز شب با چفیه صورت خود را می پوشاندند تا شناسایی نشوند...
من چادر می پوشم تا از نگاه های حرام پوشیده باشم...

آنان چفیه را سجاده می کردند وبه خدا می رسیدند ...
من با چادرم نماز می خوانم تا به خدا برسم...

آنان سرخی خونشان را به سیاهی چادرم امانت داده اند...
من چادرسیاهم را محکم می پوشم تا امانتدار خوبی برای آنان باشم...


نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر 1392 توسط عارفه



اول قــرار بــود بـا هم سفـــر کنیـــم !
رفتـن نصیـبِ شمـا شــد و تمنـــا بــه مـا رسیـــد....
____________

پ.ن:شمـــا را به حــقّ ِ لحظــه های زیبایتــان ،

برای ایـــن لحـــظه هــای مـــا هم دعا کنیــــد ...

:گریه




نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر 1392 توسط عارفه




بانــــو ! ....
حجابــَت ، کیمیـای غیرتـَت را به لبخنـدی هرز مفـروش ! راستی تو که در بـازار جلـوه فروشی می کنی...
بانو...!هیچ می دانی صاحب ایـن کلاه ها کجـا رفتـه اند؟ چـرا رفتـه اند ؟....!

:هعی




نوشته شده در یکشنبه 9 تیر 1392 توسط عارفه



همیشه نگاهم به است

به آنان که شدند

نگاهم به

به

به ام با آنان

به ام تا شدن...

هــــا این نبود ...
:گریه


نوشته شده در جمعه 7 تیر 1392 توسط عارفه


خدایا! روزی شهادت می خواهم ، که از همه چیز خبری هست ، إلا شهادت....
سردار شهید حاج احمد کاظمی :گریه


نوشته شده در شنبه 1 تیر 1392 توسط عارفه
(تعداد کل صفحات:24)      1   2   3   4   5   6   7   ...  

مقام معظم رهبری

درباره سایت
نویسندگان
آمار سایت
Blog Skin