|
 بچــه کــه بودیــم...
یــه دقــیقــه میــرفتیــم خونــه دوستــمــون...
بهمــون میگفــتــن:...
مــامــانت میدونــه اومــدی اینجــا؟؟؟
نگــران نشــه؟؟!!
حــالا تــو چــند ســالــه اینجــایی...
مــامــانت خبــر داره اومــدی اینجــا؟
نگــرانت شــده هــا....
شــایــدم از نگــرانی ...
نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 توسط عارفه
حساسیت داشت به بوی کباب،
حـالــش خیـلی بد می شـد...
یک بار خیلی اصرار کردیم که چرا؟
گفت : اگر در میان مین بودی و به خاطر اشتباهی چاشنی مین فسفری عمل می کرد
و دوستت برای این که معبر و عملیات لو نرود،
آن را می گرفت زیر شکمش و ذره ذره آب می شد و حتی داد نمی زد
و از ایــن ماجــرا فقط بوی گوشت کبــاب شده تـوی فضـا می ماند...
تو به این بو حساس نمی شدی ؟ !!
نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 توسط عارفه
 ای شهید گمنام !
گمنام تویی یا من !
تویی که همه آسمانی ها تو را می شناسند ،
یا من که در پیچ و خم تاریک این دنیا گم شده ام ؟.... 
نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت 1392 توسط عارفه
 آهای خاک! هنوز هم به دنبال پلاک گم شده ام ،هراسان به هر کوی می دوم، تو آن را ندیده ای؟
ای خاک بازگو کدام دستها را بلعیدی یا کدام قصه ها را در خود جای دادی؟
ای خاک تو چه دیدی که از خجالت سرخ شدی؟
ای خاک دسته گلی از جنس نور به تو می سپارم .
نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت 1392 توسط عارفه
 یک خانه در این شهر، دیگر "در " ندارد!
دیگر مدینه، عطرِ نیلوفر ندارد
آهسته و نم نم ببار ای ابر... امشب
اشکی برای شست و شو، حیدر ندارد
آن جا که باید دل ز دریا شست، این جاست
این جا که چشمانش رمق دیگر ندارد آرام تر ای کودکانم! تا نفهمند
این که حسین بنِ علی، مادر ندارد
البتّه از گیسوی خاک آلودِ زینب
خواهند فهمید او نوازش گر ندارد
باران، تمامِ کوچه را شسته حسن جان!
دیگر نشانِ خون و خاکستر ندارد
بعد از تو زهرا! در دهان ها خواهد افتاد:
قرآنِ ناطق، سوره ی کوثر ندارد
ای کاش می مُردم! نمی دیدید بر "تن"
بابایتان "سر" دارد و "همسر" ندارد
شاعر : عارفه دهقانی
نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین 1392 توسط عارفه

در سوخت و سوخت و سوخت
مادری افتاده بر زمین و آه میکشد...
در سوخت...
بعد آن، علی غریب تر شده است
حسنش پیرتر شده است...
حسینش تشنه تر شده است... تنها شده است
ای وای...
دختری از کودکی خانه دار شده است، زینبِ مادر، صبور تر شده است...
درد ها همه روی هم روی هم...
یا رسول الله، بعد شما کینه های حرامیان بیشتر شده است
زبانم لال... فردا... وقت تلافی شده است 
نوشته شده در شنبه 24 فروردین 1392 توسط عارفه
 انتظار را باید از مادر شهید گمنام پرسید!
ما چه می فهمیم !
معنی دلتنگی را ...
.
.
.
.
.
اللهم عجل لولیك الفرج
نوشته شده در شنبه 24 فروردین 1392 توسط عارفه
 دلتنگ که بشوی ..... دیگر شده ای ..... دیگر نمیشود کاریش کرد ...... هر چه
که خودت را به آن را هم بزنی میبینی .... انگاری نمیشود ... که نمیشود
.... دلت تنگ شده است .... بد هم تنگ شده است ...... هی به خودت میگی .... بابا
....بی خیال ..... بذار به زندگیمون برسیم ..... بذار دنبال بدبختی هامون
باشیم .... اما ..... دلت که تنگ بشه .. دیگه شده ... یادت میافته ... یه
زمانهایی برای گلزار شهداء بال بال میزدی ... اما الان؟
نوشته شده در دوشنبه 5 فروردین 1392 توسط عارفه

عشق یعنی
عشق یعنی
نوك زبونمه
یه لحظه صبر كنید
الان میگم
بخدا خوندمش
نه شنیدمش
نه نه نه
ولی چندتایی از كلماتشو یادم میاد
الان میگم
آهان یادم اومد
كوچه...دَر... حسن... خاك...دست...فدك...چادر...
عدو...سیلی...پهلو...میخ... دستای بسته...محسن و.... و بابا فضه
گفت:....!!فضه گفت: بیا...
و چــــــــاه...
نوشته شده در دوشنبه 5 فروردین 1392 توسط عارفه
 هر روز میخوانمت...چه جوابم گویی...چه نگویی...
ای آنکه" عندربهم یرزقون" را برای تو گفته اند...
لقمه ای برای روح ِ گرسنه ام میگیری؟
نوشته شده در دوشنبه 5 فروردین 1392 توسط عارفه
 بغضهایی هست که
آنقدر میسوزانند تا
یک روز تمامت کنند...
نوشته شده در دوشنبه 5 فروردین 1392 توسط عارفه
 پـدر زخـم زبان بسیار خوردم
. . کتک از خسـم بدکردار خوردم
. . . میان کو چـه های شهر سیلی
. . . . هم از دشمن هم از دیوار خوردم
. . . . . پـدر زهـــرای تـو حـاجـت روا شــد
. . . . . . بـبـیـن مـزد رسـالـت چـون ادا شـد
. . . . . . . بـبـیـن پـهـلـو و دسـت و سـیـنـه من
. . . . . . . . بــلا گـردون جــون مـــــرتــضــی شــد
نوشته شده در دوشنبه 5 فروردین 1392 توسط عارفه
 دلم دیگر بهانه ی فکه را نمیگیرد...
دیگر بهانه ی طلائیه و شلمچه را نمیگیرد...
دلم این روزها
پرش شکسته
دلتنگ معراج شهداست
بی واسطه...
با خود شهید...
دلش گرفته از زمینی ها 
نوشته شده در جمعه 2 فروردین 1392 توسط عارفه
 شرمنـــــــــده از تو اے پـــــدر شهیـــــــد . . . که تمـــــــام آرزوهــــــایت را بوسیــــــدے و گذشتــــے . . . و من نــــــگذشتــــــم . . !! و باز نتـــــــــــوانستم بگــــــذرم!!! شرمنـــــــــــــــــده ام . . .!
نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین 1392 توسط عارفه
 همان یک دست...
کفایت میکرد برای هجمه ی دعاهای عاشقانه ات ...
افسوس که من با همین دو دست ِسالم،
باز دعاهایم از لای قنوتم می ریزد روی زمین...
نوشته شده در پنجشنبه 17 اسفند 1391 توسط عارفه
(تعداد کل صفحات:21)
1
2
3
4
5
6
7
... |