شب های عملیات
همه گفتیم دلتنگیم اما... فقط تو "العجل" خواندی و رفتی , هزاران بیت ما خواندیم و ماندیم , تو تنها یك غزل خواندی رفتی.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
قرارگاه تاکتیکی 133 قمربنی هاشم علیه السلام
جعبه حدیث





بعد از انجام مراسم عقد در منزل پدرم، هنگام غروب همه منتظر بودیم تا سید علی به اتفاق خانواده و فامیل برای برگزاری جشن مرا به منزل خودشان ببرند، اما هر چه گذشت خبری نشد.
بعد از مدتی آمدند همه پرسیدند چرا دیر آمدید؟
گفتند: آقا سید، نماز جماعت رفته بود . مراسم که تمام شد برای حضور در ایست بازرسی بسیج به مسجد رفت و در پاسخ به سوال دوستانش که چرا امشب آمده ای؟
گفت: ما یه جشنی گرفتیم، رفقا آمدند، شام خوردند، صحبتی کردیم و تمام شد .من چرا باید در خانه بنشینم و شما بیایید به جای من؟ مسئول شب منم. اول باید وظیفه ام را انجام دهم بعد به خانه بروم".
دوستانش او را برگرداندند.
روز پاتختی به نماز جمعه رفت، گله کردم.
گفت:" ما هر چه داریم از نماز و انقلابه، در هر شرایطی وظیفه مان حفظ آرمانهای انقلاب است."

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید سید علی موسوی



نوشته شده در جمعه 7 بهمن 1390 توسط عارفه

رضا در سال 1338 در شهرستان شمیران استان تهران دیده به جهان گشود. دوران کودکی را با شوری وصف ناشدنی سپری کرد، و تحصیلاتش را تا اخذ مدرک سیکل ادامه داد. سپس در یک مغازه الکتریکی مشغول به کار شد. با اغاز دوره جوانی به خدمت سربازی رفت و به گارد ویژه شاهنشاهی راه یافت. زمانیکه امام خمینی (ره) بر علیه شاه قیام نمود، به یاری ایشان شتافت. با شنیدن فرمان تاریخی امام (ره) مبنی بر ترک پادگانها از خدمت فرار کرد. او در روز پیروزی انقلاب برای تصرف پاسگاه «دولت آباد» به یاری مردم شتافت و در تاریخ 22/11/1357 توسط مأموران در سن 19 سالگی به شهادت رسید. مزار پاک او در بهشت زهرا (س) قرار دارد.

 
شهید رضا آزموده
تاریخ تولد :1338
نام پدر :موسی
تاریخ شهادت : 22/بهمن/1357
محل تولد :تهران /شمیران
طول مدت حیات :19
محل شهادت :پاسگاه دولت‌آباد تهران
مزار شهید :بهشت زهرا (س)

منبع:كتاب یادنامه شهدای تا بهمن 57



نوشته شده در جمعه 7 بهمن 1390 توسط عارفه

چند هیئت بود که شبهای جمه، شنبه و سه شنبه برگزار می شد.
از سرکار که می آمد می گفت: مامان یه چیزی بده بخورم.
دنبال من نگردید دارم میرم هیئت.
 ماه رمضان هم بعد از خواندن نماز، افطاری خورده نخورده، چرتی می زد و می گفت: مامان منو بیدار کن می خوام برم هیئت.
می رفت و نزدیک سحر می آمد.
 به هیئت و مداحی علاقه زیادی داشت. حتی صدایش را هم ضبط می کرد. بچه هم که بود در مدرسه روزهای سه شنبه سرصف می خواند.
وقتی وارد تفحص شد هر موقع حالی پیدا می کرد به خصوص بعد از نماز جماعت و زیارت عاشورا بچه ها را به فیض می رساند .
فرمانده تفحص می گفت: باورم نمی شد که یک جوان سرباز در این سن و سال با چنین روحیه ای روضه بخواند. به او گفتم: پسر کار دست ما ندی!

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

نام : علیرضا حیدری
تاریخ تولد: 10/7/1352
تاریخ و محل شهادت: 9/1/1371- فکه
مزار: تهران- بهشت زهرا(س)- قطعه27

 



نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن 1390 توسط عارفه

 

هیچ چیز این دنیا  را برای خودت نخواستی....حتی نام و نشان ات را .

شهید گمنام .



نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن 1390 توسط عارفه
بهش گفتم: توی راه که برمی گردی، یه خورده کاهو و سبزی بخر.


گفت:" من سرم خیلی شلوغه، می ترسم یادم بره. روی یه تیکه کاغذ هر چی می خوای بنویس بهم بده."


همان موقع داشت جیبش را خالی می کرد.
یک دفترچه یادداشت و یک خودکار در آورد گذاشت زمین. برداشتمشان تا چیزهایی را که می خواستم، برایش بنویسم.


یک دفعه بهم گفت:" ننویسی ها!"
جا خوردم. نگاهش که کردم، به نظرم کمی عصبانی شده بود!


گفتم:" مگه چی شده؟"
گفت:" اون خودکاری که دستته، مال بیت الماله."
گفتم: من که نمی خوام کتاب باهاش بنویسم! دو- سه تا کلمه که بیشترنیست.
گفت:"نه."


نیمه پنهان ماه/ص35
سردار شهید مهندس مهدی باکری
فرمانده لشکر 31 عاشورا
مفقودالاثر

 

امام علی (علیه السلام) فرمودند:
کسی که امانت الهی(بیت المال) را خوار شمارد و دست به خیانت، آلوده کند و خود و دین خویش را پاک نسازد، درهای خواری را در دنیا به روی خود گشوده و در قیامت خوارتر و رسواتر خواهد بود.


نهج البلاغه(ترجمه دشتی، انتشارات پارسایان) نامه26



نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن 1390 توسط عارفه
قال السجاد علیه السلام:
القتل لنا عاده و کرامتنا الشهاده
کشته شدن عادت ما و شهادت کرامت ماست.
بحارالانوار، ج45،حدیث118

شهید درد جراحت را احساس نمی کند
قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم:
الشهید لا یجد الم القتل الا کما یجد احدکم مس القرصه.
شهید درد کشته شدن را احساس نمی کند، مگر در حدی که یکی از شما پوست دست خود را بین دو انگشت فشار دهد.
کنزالمعال،ج4، ص398،حدیث11103



نوشته شده در جمعه 30 دی 1390 توسط عارفه

شما اگر گمان بکنید که در تمام دنیا، رئیس جمهورها و سلاطین و امثال اینها، یک نفر را مثل آقای خامنه ای پیدا کنید که متعهد به اسلام باشد و خدمتگزار، و بنای قلبی اش بر این باشد که به این ملت خدمت کند، پیدا نمی کنید.

امام خمینی /صحیفه نور / ج۱۷/ ص۲۷۱

 

بسم الله..

تو این یکی دو روز متوجه شدیم در برنامه زنده پارک ملت آقای عماد افروغ به ساحت مقدس ولی امر مسلمین، امام خامنه ای هتک حرمت کرده و مجری برنامه آقای شهیدی فر سکوت !! اختیار نموده اند. ما حامیان ولایت اعترض خود را اعلام می داریم.



نوشته شده در چهارشنبه 28 دی 1390 توسط عارفه

 

سر در دانشگاه ، شده در باغ شهادت

وعده ما نماز جمعه

و اما در مورد شهادت شهید مصطفی احمدی روشن:

میهمان قطعه ای از قطعه ۲۶ (حسین قدیانی) خواهیم بود

هیچ نمی شناختمش. گناه که نیست. اعترافش هم گناه نیست… و تازه! مگر می شود خوبان بی ادعا را به همین راحتی ها شناسایی کرد؟! اصلا خاصیت «شهادت» همین است. زنده و جاودان می کند شهیدی را که قبلا نمی شناختی. خون هر شهید، مسیحانفس همان شهید است و شهادت، شهید را از گمنامی درمی آورد. این فقط یکی از معجزات خون شهید است. باری پیش از این نوشتم؛ «شهید، از همه به خدا بدهکارتر است، چون که شهید است». خدا به شهید، به واسطه شهادتش، لطفی می کند که من و تو، آگه بدان نیستیم و به اسرارش راه نداریم.

***

من با تو حرف ها دارم علیرضای کوچک(فرزند شهید مصطفی احمدی روشن)، می زنم… مادرت، همان مادر من است در دهه ۶۰ و چه خوب مادری است. من با تو حرف ها دارم علیرضای کوچک، می زنم…

بچه ای که بابا شو میخواد رو شاید بشه ۴،۵ ساعت با اسباب بازی اروم کرد ....

ولی شب که شد باباشو میخواد !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شب شده ....علیرضای کوچک(فرزند شهید مصطفی احمدی روشن) باباش رو می خواد...


پ.ن:ما هنوز شهادتی بی درد می‌طلبیم، غافل از اینکه شهادت را جز به اهل درد نمی‌دهند.

آنانکه یک عمر مرده‌اند یک لحظه هم شهید نخواهند شد.

اصلا مگر مرده‌گان هم شهید می‌شوند که ما شهید بشویم!؟

شهادت تنها برای زنده‌هاست

شهادت را نه در جنگ بلکه در مبارزه می‌دهند

آنچه ما در اوج دانستنمان می‌دانیم، شهید در حضیض لذتش می‌بیند.



نوشته شده در پنجشنبه 22 دی 1390 توسط عارفه

یاد شبهای اطراف کانال ماهی و شهرک ذویجی بخیر. یاد شهیدانی که یادشان برای همیشه تاریخ ماندگار شد بخیر



نوشته شده در سه شنبه 20 دی 1390 توسط عارفه

معلمی از نهضت سواد آموزی به منطقه آمده بود. بعد از تقسیم نیرو به واحد ما ملحق شد. مثل آبی که دنبال گودال می گردد، اینجا و آنجا در پی برادران بی سواد بود تا کلاس نهضت را برایشان دایر کند .

چند نفر جمع شدیم. روز اول پرسید:« در میان دوستان کسی هست که خواندن و نوشتن بداند؟»
یک نفر دست بلند کرد. از او خواست بیاید پای تخته سیاه.

آمد. گفت: « بنویس نان .»
او کمی گچ را در دستش پایین بالا کرد. معلوم بود نمی داند.

مکثی کرد و پرسید:« آقا نان بربری یا لواش؟»
همه خندیدند. گفت :« برو بنشین تا بگویم بربری یا لواش !»



نوشته شده در جمعه 16 دی 1390 توسط عارفه

 

دانشجو بود و جوان، آمده بود خط.

داشتم موقعیت منطقه را برایش می‌گفتم که برگشت و گفت: «ببخشید، حمام کجاست؟»

 گفتم: حمام را می‌خواهی چکار؟

گفت: می‌خواهم غسل شهادت کنم.

با لبخند گفتم: دیر اومدی زود هم می‌خوای بری. باشه! آن گوشه را می‌بینی آنجا حمام صحرایی است.

 بعدش دوباره بیا اینجا. دقایقی بعد آمد. لباس تمیز بسیجی به تن داشت و یک چفیة خوشگل به گردن. چند قدم مانده بود که به من برسد یک گلوله توپ زیر پایش فرود آمد..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تدارکاتچی: لبخند خاکی



نوشته شده در پنجشنبه 15 دی 1390 توسط عارفه


خدایا هدایتم کن ، زیرا میدانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است.
خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم ، زیرا میدانم که ظلم چه گناه نابخشودنی است.
خدایا نگذار دروغ بگویم ، زیرا دروغ ظلم کثیفی است.
خدایا محتاجم نکن که تهمت به کسی بزنم ، زیرا تهمت خیانت ظالمانه ای است.

خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم ، زیرا کسی که انصاف ندارد شرف ندارد.
خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم ، که بی احترامی به یک انسان همانا کفر خدای بزرگ است.
خدایا مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم .
خدایا پستی و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق و برق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند.
خدایا من کوچکم ، ضعیفم و ناچیزم ، پرکاهی در مقابل طوفانها هستم ؛ به من دیده ای عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال تو را براستی بفهمم و بدرستی تدبیر کنم.
خدایا دلم از ظلم و ستم گرفته است ؛ تو را به عدالتت سوگند می دهم که مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار نده.

خدایا می خواهم فقیری بی نیاز باشم که جاذبه های مادی زندگی مرا از زیبایی عظمت تو غافل نگرداند.
خدایا خوش دارم گمنام و تنها باشم تا در غوغای کشمکشهای پوچ مدفون نشوم.
خدایا دردمندم ، روحم از شدت درد می سوزد ، قلبم می جوشد ، احساسم شعله می کشد و بند بند وجودم از شدت درد صیحه می زند ؛ تو مرا در بستر مرگ آرامش بخش.
خدایا خسته شده ام ، پیر شده ام ، دل شکسته ام ، ناامیدم و دیگر آرزویی ندارم.احساس می کنم که این دنیا دیگر جای من نیست ، با همه وداع می کنم و می خواهم با خدای خود تنها باشم.
خدایا ، خدایا ! به سوی تو می آیم ، از عالم و عالمیان می گریزم ، تو مرا در جوار رحمتت سکنی ده.
ای همیشه حاضر در میان ما !با طراوت بهار دیدمت با شمیم انتظار بوییدمت و با دلی بی قرار جوییدمت !…
ای چشم بینای خدا! تو حاضری در جای جای زندگانی ما در لحظه لحظه زیستن ما
نفس کشیدن نشستن ما برخاستن ما …در هر پگاه و نگاه ما و در ژرفای نماز و نیاز ما!


منبع: رزمنده سایبری



نوشته شده در چهارشنبه 14 دی 1390 توسط عارفه

و میان تو و خدا چه سری بود که خون خویش را به بهایش دادی و گذاشتی و گذشتی؟!
و من به چه می اندیشم که خونت را فرش راهم ساخته ام و میگذرم و نمیگذرم؟!

 

 

 

کاش منم مثل تو تموم زندگیم رو بریزم تو یه کوله پشتی و با خیال راحت سرمو بذارم رو خاک و چشمامو به تموم دنیا ببندم!

 

 

 

 

 

 

 

 

شهدا!
نمیشه دست ما رو هم بگیرید و ببرید پیش خودتون؟!
اینجا دیگه جایی برا زندگی کردن نیست! دیگه تو این شهر نمیشه نفس کشید!
شهدا دلمون تنگتونه!

 

بچه ها!
واقعا شهدا برا چی از جونشون گذشتن و رفتن؟!
بچه ها! ما بعد شهدا چی کردیم؟!



نوشته شده در شنبه 10 دی 1390 توسط عارفه

زندگی بی شهدا مالی نیست
شهدا بعد شما حالی نیست

حال در جبهه ی مجنون مانده است
پشت دژهای شلمچه مانده است

حال در جاده خاکی مانده است
گوشه ذهن, با پلاکی مانده است
 
حال ما بی شهدا بی حالی ست
جای ما پیش شهیدان خالی ست


نوشته شده در شنبه 10 دی 1390 توسط عارفه
شیخ شریف در زمان مبارزه علیه طاغوت شاهنشاهی، هنگامی که ممنوع المنبر بود و از سوی ساواک نیز تحت تعقیب بود، به روستاهای اطراف اردکان{فارس} می رفت تا جلسات سخنرانیش را برگزار کند و هر شب یکی از انقلابیون شهر او را همراهی می کرد.
شبی نوبت من بود که با شیخ همراه شوم.
ایشان چراغی را زیر عبایش گرفت و به طرف روستای سرنجلک رفتیم.
در راه از مسیرهای سخت و خطرناکی عبور کردیم؛ یک بار در تاریکی شب توسط حیوانی تهدید شدیم و یک بار هم شیخ از روی بلندی به پایین افتاد و دست و پایش مجروح شده و عبایش پاره شد! در آن هوای سرد تقریبا نزدیک اذان صبح بود که به آنجا رسیدیم...
اصرار آقای قنوتی بر تبلیغ دین و تحمل سختی های فراوان در این راه، اوج پایبندی او به اعتقادات دینی را برایم نشان می داد.

شیخ شریف، جواد کامور بخشایش، انتشارات عروج، 1386،ص33و34؛ به نقل از حاج جان علی گودرزی (از اهالی اردکان فارس)

شهید حجت الاسلام محمد حسن شریف قنوتی

تاریخ و محل تول: 1313 ه ش/ روستایی در اروند کنار خوزستان
تاریخ شهادت: 1361 ه ش

در کلام امام
" در هر نهضت و انقلاب الهی و مردمی، علمای اسلام اولین کسانی بوده اند که بر تارک جبین شان خون و شهادت نقش بسته است."

3 اسفند 1367



نوشته شده در سه شنبه 6 دی 1390 توسط عارفه
(تعداد کل صفحات:15)      1   2   3   4   5   6   7   ...  

مقام معظم رهبری

درباره سایت
نویسندگان
آمار سایت
Blog Skin