شب های عملیات
همه گفتیم دلتنگیم اما... فقط تو "العجل" خواندی و رفتی , هزاران بیت ما خواندیم و ماندیم , تو تنها یك غزل خواندی رفتی.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
قرارگاه تاکتیکی 133 قمربنی هاشم علیه السلام
جعبه حدیث





احمد متوسلیان، فرمانده ی مقتدر تیپ 27 محمد رسول الله (ص)، در فراز پایانی مصاحبه­ منتشر نشده­ ای، بزرگترین آرزوی خود را این گونه بر زبان آورده است؛

آرزو می کنم یک زمانی برسد که «کربلا» را آزاد کرده باشیم؛ موقعی که «نجف»مان را آزاد کرده باشیم؛ موقعی که «مدینه» را، «مکه» را و «قدس» عزیز را رها کرده باشیم؛ چرا که این اماکن، نمودار سه چهره اند:

کربلای ما و نجف ما در دست کافرین، مدینه و مکه ما در دست منافقین و قدس عزیز ما در دست ظالمین است؛ یعنی سه چهره ای که ما با آن در جنگ هستیم. 1


 

1.       سه شنبه، دهم خرداد ماه 1361، قرارگاه تاکتیکی نصر- دو، آرشیو معاونت فرهنگی لشکر 27

« همپای صاعقه، صفحه ی 755 »

 



نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 توسط عارفه

 

مَثل شهید، مَثل شمع است كه خدمتش از نوع سوخته‌شدن و فانی شدن و پرتوافكندن است تا دیگران در این پرتو كه به بهای نیستی او تمام شده بنشینند و آسایش بیابند و كار خویش را انجام دهند.

شهدا شمع محفل بشریت‌اند و محفل بشریت را روشن كردند. اگر این محفل تاریك می‌ماند هیچ دستگاهی نمی‌توانست كار خود را آغازكند یا ادامه دهد.

هیچ وقت خون شهید هدر نمی‌رود، خون شهید هر قطره‌اش تبدیل به صدها قطره و هزارها قطره، بلكه به دریایی از خون می‌گردد و در پیكر اجتماع وارد می‌شود.

شهادت تزریق خون است به پیكراجتماع و این شهدا هستند كه به پیكر اجتماع و در رگهای اجتماع خون جدید وارد می‌كنند.

علی(ع) به امید شهادت زنده بود. اگر این امید را از او می‌گرفتند خیری در زندگی نمی‌دید و زندگی برایش بی‌معنی و بی‌مفهوم بود.

گریه بر شهید، شركت در حماسه‌ی او و هماهنگی با روح او و موافقت با نشاط او و حركت در موج اوست.

منطق شهید، منطقی است آمیخته با منطق عشق از یك طرف و منطق اصلاح و مصلح از طرف دیگر.

شهید به خون خود و در حقیقت به تمام وجود و هستی خود ارزش و ابدیت و جاودانگی می‌بخشد.

شهید، شهید، كلمه‌ی دیگری جای این كلمه را نمی‌گیرد و نمی‌تواند بگیرد.



نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت 1391 توسط عارفه

ای خدا!
این غسل نیست، شستشو نیست، مرور مصیبت است، دوره کردن درد است، تداعی محنت است. آرامتر اسماء! دست به سادگی از اینهمه جراحت عبور نمی‌کند، دل چطور این‌همه مصیبت را مرور کند؟!
چه صبری داشتی تو ای فاطمه! و چه صبری داری تو ای خدای فاطمه!
اینکه جسم است اینهمه جراحت دارد، اگر قرار به تغسیل دل بود، چه می‌شد! این دلِ شرحه شرحه. این دل زخم دیده، این دل جراحت کشیده ...
ای خشت‌ها! میان من و فاطمه‌ام جدایی می‌اندازید؟ دلهای ما چنان به هم گره خورده است که خشت و خاک و زمین و آسمان نمی‌توانند جدایمان کنند ...
کشتی پهلو گرفته/ سیدمهدی شجاعی



نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 توسط عارفه

 

 

چند سال پیش ، یک همچین روزایی " آقا " دلش برای " صیادش " تنگ شده بود .........



نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین 1391 توسط عارفه

 

الماس اگرچه از همه جوهر ها شفاف تر است،سخت تر نیز هست. ماندن در صف اصحاب عاشورایی امام عشق تنها با یقین مطلق ممکن است ...و ای دل! تورا از این سنت لا یتغیر خلقت گریزی نیست.نپندار که تنها عاشوراییان را بدان بلا آزموده اند ولا غیر...صحرای بلا به وسعت همه تاریخ است.

شهید سید مرتضی آوینی



نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین 1391 توسط عارفه

خوشا آنان که جانان می شناسد

طریق عشق و ایمان می شناسند

بسی گفتیم و گفتند از شهیدان

شهیدان را شهیدان می شناسند

ای شهیدان!

از همان لحظه ای که تقدیر ما را از شما جدا کرد تاکنون یاد شما، خاطره های دنیای پاک شما،

امیدحیاتمان گشته، ما به عشق شما زنده ایم و به امید وصل کوی شما زنده ایم.

اما شما،علی الظاهر دلیلی ندیدیدکه اوقات پر ارجتان راصرف ماکنید چه بگوئیم؟ راستی چگونه حرف دلمان را فریادکنیم که بدانید برما چه می گذرد؟

مگر خودتان نمی گفتیدکه ستونهای شب عملیات،ستون گردان نیست،ستون عشق است،ستون دلهای سوخته ای است که با خمیرمایه ی اشک وسوز به هم گره خورده اند.

پس چرا؟چرا؟ هیچ سراغی از ما نمیگیرید؟با اینکه تمام روز وشب ما برشما عیان است،تمام ناگفته هایمان را میدانید، تمام نا نوشته هایمان را میخوانید،تمام پنهان و کردارمان را می بینید!

اگر قطره ی اشکی آرام آرام به دور از چشم های نامحرمان برگونه هایمان می لغزد شما میدانید چه خاطره ای ناگهان از ذهن ما گذشته و آسمانش را ابری کرده.

اگر در برابر ناکسانی که آرزوی گریستن ما را دارند به مصلحت لبخند میزنیم، شما خوب میدانید این لبخند معجزه ی آتش سوزانی است که در فضای قلبمان برگرفته است.

اگر به غروب علاقه داریم خوب میدانید چرا اگر به هوای ابری شما میدانید چرا اگر به چادر شما میدانید چرا اگر به سنگ شما میدانید! اگربه خاک،اگربه آب، اگربه رودخانه، به دشت، به کوه،نمکزار شما میدانید چرا!

شما از راز دل ما آگاهید،اگر به قامت رعنایی خیره میشویم شما میدانید به یاد که ایم اگر به عمق بیابانها می نگریم شما میدانید به دنبال چه ایم اگر به امید رویایی سر بربالین میگذاریم شما میدانید به فکر که ایم اگر به بلندای کوهی خیره میشویم شما میدانید قصه قصه ی دیگری است اگر به حرکت خرامان موجی چشم میدوزیم شما میدانید قضیه قضیه ی دیگری است!

آری شما ما را خوب میشناسید،شما ما را خوب میبینید چون همه ی زندگی ما دفتر ورق پاره ایست که بارها و بارها از برش کرده اید!

امااما اینجا ماازشما هیچ نمیدانیم از همان وقت که صدای یاحسین(ع)آخرین تان را شنیدیم دیگر تا کنون نغمه ی دل انگیز نوایتان را گم کرده ایم.

آخرین باری که چهره ی نورانی تان را دیدیم موقعی بود که صورتتان را بر خاک مزارتان نهاده بودند و سنگ لحد دیواری شد و نظاره ی روی تان را برای همیشه از ما دریغ کرد.

آری بسیاری از شماها را باآن لبخندهای زیبا درآخرین وداع دیده ایم،یا در هنگامه ی رزم ،و از آن به بعد دیگر چیزی از شما نشنیدیم.

ای شهیدان ای مفقودالاثرا ای جاویدالاثرها ای مفقودالجسدها!

ما نمیدانیم کجا رفتید،کجاهستید،نمیدانیم آنجا از اینجا دور است یا نزدیک؟ نمیدانیم چه میخورید؟ چه میکنید؟ چه مینوشید؟ «فی جنات النعیم»کجاست؟آخر ما نمیدانیم «متکئین علیها متقابلین»یعنی چه؟

آخر ما نمی فهمیم «الا قیلا سلاما سلاما»یعنی چه؟ برای ما درک «ذواتا افنان فیها عینان تجریان،فیهما من کل فاکهة زوجان» محال است.

ما نمیدانیم وقتی دلتان میگیرد کجا میروید! اصلا آیا دلتان میگیرد؟ وقتی حوصله تان سر میرود چه میکنید؟ نمی دانیمآنجا در محفل گرمتان سخن از ما هست یا نه؟تا به حال هیچ گاه شده از اروندهم قصه ای بگوئید؟ برای شلمچه هم ترانه ای بسرائید؟به عشق بیگلو و هفت تپه زمزمه ای کنید؟ و در فراق کارون اشکی بریزید؟

نمیدانیم! و این ندانستن بیش از همه ای شهیدان شما را مقصرم یداند! یعنی ما اینقدر ناپاک و نامطلوب بوده ایم که تمام هستی مان به یک یاد هم نمی ارزد؟ یعنی تمام گفته هایمان در آن نیمه شبهای به یاد ماندنی که فقط خدا قدرش را میداند و بس دروغ و کذب محض بوده؟ یعنی ما نیز هم ردیف آنانی هستیم که تمام هشت سال را هم آغوش لذت بودند؟ یعنی میخواهید بگوئیدکه ما دیگر لیاقت با شما بودن را نداریم؟

باشد،بگوئید! حرفی نیست! اما لااقل یکبار هم که شده سری به این دلهای فراموش شده بزنید، سری به این خانه های سرد و متروک بزنید،و بعدهرچه دلتان میخواهد بگوئید! آخربه ماهم حق بدهید که انتظار داریم، انتظار داریم بدانیم دوستانمان که یک عکسشان را به تمام هستی اینجا نمیدهیم کجا هستند و چه میکنند؟ دوست داریم که از آنجا صدایی بیاید،صدایی آشنا!صدایی از حلقوم یکی از شماها صدایی که به انتظارها پایان دهد!صدایی که زیبا و دلنشین…: 

پاسخ شهید علمدار ازجانب شهدا به این درد دل:

آری ،اینجا همان طور که میگفتند باغستان هایی دارد که نظاره اش انسان را مبهوت میکند، “فی جنة عالیه”اینجا درخت های زیبایش هرکدام بایک میوه، “تجری من تحتها الانهار” اینجا قصرهایی دارد از زمرّد و یاقوت، خدمتگزارانی بی شمار که آماده ی پذیرایی از صاحبان خانه اند. اینجا پرنده هایی دارد خوش آواز، عندلیبانی که وقتی میخوانند، روح از نشاط به پرواز در می آید.

وجزاهم بما صبروا و جنة و حریرا و سقاهم ربهم شرابا طهورا

آری آری به خدا قسم هر چه میگفتند راست است،”صدق الله العلی العظیم” خداوند به وعده اش عمل کرد.

اما به آسمان پرستاره شبهای هفت تپه قسم،به ریگ های گرم تابستان سوزان خوزستان قسم،به سرمای کشنده ی کردستان قسم، به چادرهای برپاشده ی میان کویر قسم،که آن چادر نبود بلکه میعادگاه عاشقان خدا بود،محل عروج شهدا بود،آری کعبه ی دل بود، قسم به صفای اذان صبح گردان مسلم، قسم به بچه هایی که تاکنون هیچ میلی به سمتشان نداشتیم، به جان امام اینجا بچه ها هم قسم شده اندکه تا شما نیامده اید نزدیکشان هم نرویم.

آن اوایل ملائک خدا زیاد سربه سرمان میگذاشتند، اما وقتی میدیدند که دلمان حیران جای دیگریست، دست از سر ما برمیداشتند.شما از بی مهری ما سخن میگوئید و ازا ینکه با دیدن نعمت های بهشت شما را فراموش کردیم.

آه  که چقدر بی انصافید! اگر ما به دنبال لذت بودیم چرا شهر را با تمام زیبایی هایش گذاشتیم و آواره ی بیابانها شدیم؟ ما اگر عاشق جبهه بودیم به خاطر نفسهای گرمی بود که محیطش را معطر کرد، ما اگر عاشق جبهه بودیم به خاطر وجود مردان پاکی همچون افضلی ها،بهتاش ها،بصیرها، طوسی ها،نتاج ها،و هزاران عاشق دلباخته ی دیگر بود که از جان گذشتند تابه جانان برسند.

ما اگر عاشق جبهه بودیم به خاطر صفای بچه هایی بود که لذتهای مادی را فراموش می نمودند و اکنون مانیز چون شمائیم ؛

وقتی در خون خویش غلتیدیم و چشم ازدنیا بستیم فکرمی کردیم که دیگر همه چیز تمام شد،اما این گونه نشد! دردهای شمادر فراق ما دل ما رابیشتر آتش میزد،درست است که ما به هرچه میکنید آگاهیم اما این بلای بزرگی بود که ای کاش نصیب ما نمیشد. وقتی شما از این و آن طعنه میخورید و لاجرم به گوشه ی اتاق پناه می برید و با عکس های ما سخن میگوئید و اشک میریزید به خدا قسم اینجا کربلا میشود و برای هریک ازغم های دلتان اینجا تمام شهیدان زار می زنند! یا آن زمانی که در مجالس با یاد ماگریه میکنید و به سروسینه میزنید ما نیز به یاد آن روزها که باهم درسوز فراق مولایمان سینه میزدیم و گریه میکردیم ،همراه با اشک شما،اشک غم میریزیم.خدا میداندکه ما بیشتراز شما طالب دیداریم. برای همین پروردگار عالم اجازه میدهد هر از چندی با مولایمان حسین(ع)درد ودل کنیم.

بچه ها آقا امام حسین(ع)خیلی بزرگوار است او بهتر از همه ی ما شلمچه را میشناسد،فاطمیه را زیباتر از همه ی ما تعریف میکند، او خاطره های جبهه را خیلی دوست دارد، هروقت به پابوسش می رویم از ما میخواهد برایش خاطره بگوئیم، به مجرد اینکه بچه ها نغمه سرایی میکنند چشم های آقا مالامال از اشک میشود، سرمبارکشان رابه زیر می اندازند و دانه های اشکش زمین بهشت و محاسن شریفشان را تر میکند.

همین دیروز بود که نوبت من بود تا خاطره تعریف کنم،من از غروبهای شلمچه تعریف کردم از کانال ماهی، ازسه راه مرگ! ازجاده ی شهید صفری،سنگرهای نونی،جاده ی امام رضا(ع). من از جاده ی شهید خرازی شروع کردم ، هنوز چند دقیقه نگذشته بودکه صدای ناله های آقا را باهمین دو گوشم شنیدم! آرام و آهسته فرمود:ما رایت اصحاب

هیچ یاورانی بهتر و باوفاتر از اصحاب خود ندیدم یکی از بچه ها به من گفت:بس است،دیگر نگو! که آقا سر از زیر برداشت و آهسته فرمود:بگو! بگو عزیز دلم آنچه در دلت بی تابت کرده بگو!

بچه ها اینجا برخلاف دنیای شماخاطره های جبهه زیاد مشتاق دارد یکروز به آقا عرض کردم:مولا جان دوستانمان،همدمان شبهای عشقمان ، اکنون در دنیایند بی آنها برما سخت میگذرد آقا در حالیکه اشک تمام محاسن شریفش را پر کرده بود، فرمود:آنها بقیة الشهدای من اند،به جلال خدا سوگند در سکرات الموت ،ظلمت قبر،عذاب قبر، عذاب برزخ و در آن واویلای محشر تنهایشان نخواهم گذاشت! آنها در حساسترین ایامی که نیاز به یاور داشتم لبیک وفاسردادند. من به اکبرم گفته ام که بدون آنها به بهشت نیاید.

راستی بچه ها اینجاهمه بالباس خاکی هستند، چون خود امام میگفت:این لباس بیشتر به شما می آید بچه ها در آن روزهایی که بی بی فاطمه ی زهرا(س) دستهای بریده ی عباس(ع) و قنداق خونی علی اصغر(ع)را نزد خدا برای شفاعت می برد،ما هم گرد و غباری که از خاک شلمچه، مهران،فاطمیه، فکه ،دهلران،چزابه،نهر انبر، مجنون، کوشک،پاسگاه زید بر چهره مان نشست و خونی که هنگام شهادت بربدن و لباسمان جاری شده بود را جمع کرده ایم و در آن لحظه ی حساس برای شفاعت شما به همراه می آوریم.

شما مطمئن باشید که ما شماها را فراموش نکرده ایم و نخواهیم کرد؛به پدران و مادرانمان، به همسران و فرزندان ما بگوئید ما منتظرشان هستیم و بدون آنها وارد بهشت نخواهیم شد.



نوشته شده در شنبه 19 فروردین 1391 توسط عارفه

خون گریه کن ز غم،که عقیق یمن شوی

رخصت دهد خدا که تو هم سینه زن شوی



در فاطمیه از دل و جان گریه می کنیم

همراه با امام زمان گریه می کنیم



در فاطمیه رنگ جگر سرخ تر شود

آتش فشان غیرت ما شعله ور شود



شمشیر خشم شیعه پدیدار می شود

وقتی که حرف کوچه و دیوار می شود



لعنت به آنکه پایگذار سقیفه شد

لعنت به هر کسی که به ناحق خلیفه شد



لعنت بر آنکه بر تن اسلام خرقه کرد

این قوم متحد شده را فرقه فرقه کرد



تکفیر دشمنان علی رکن کیش ماست

هر کس محب فاطمه شد، قوم وخویش ماست



ما بی خیال سیلی زهرا نمی شویم

راضی به ترک و نهی تبرا نمی شویم



قرآن و اهل بیت نبی اصل سنت است

هر کس جدا ز این دو شود،اهل بدعت است



ما همکلام منکر حیدر نمی شویم

«با قنفذ و مغیره برادر نمی شویم»



ما از الست طایفه ای سینه خسته ایم

ما بچه های مادر پهلو شکسته ایم



امروز اگر که سینه و زنجیر می زنیم

فردا به عشق فاطمه شمشیر می زنیم



ما را نبی «قبیله ی سلمان» خطاب کرد

روی غرور و غیرت ما هم حساب کرد



از ما بترس، طایفه ای پر اراده ایم

ما مثل کوه پشت علی ایستاده ایم



از اما بترس، شیعه ی سرسخت حیدریم

جان برکفان جبهه ی فتوای رهبریم



از جمعه ای بترس که روز سوارهاست

پشت سر امام زمان ذوالفقارهاست



از جمعه ای بترس، که دنیا به کام ماست

فرخنده روز پر ظفر انتقام ماست



از جمعه ای بترس، که پولاد می شویم

از هرم عشق مالک و مقداد می شویم


 

پ.ن: آب ، بسوزد دلت

خاک ، شود خاک عزا بر سرت

باد ، پریشان شوی

چشم ! الهی که بباری فقط

پیش نگاه شما ، ... مادر خورشید سوخت

پ.ن: مادر دو بخش است و قصه یتیمی "ما" از کنار "در" شروع شد...

پ.ن: مادر هرکاری کند،اهل خانه هم یاد می گیرند،مثلا اگر شهید شود...



نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین 1391 توسط عارفه

به سید مرتضی آوینی

سلام راوی مجنون،سلام راوی خون

نگاه کن! که نگاهت غزل غزل مضمون

تو در مسیر خدا در میان خوف و رجا

نشسته روی لبانت تبسمی محزون

به اعتقاد تو سیاره رنج می خواهد

جهان چه فایده لبریز باشد از قارون

جهان برای تو زندان،برای تو انگور

جهان دسیسهء هارون و نقشهء مآمون

درون من برهوتی است از حقیقت دور

از این سراب مجازی مرا ببر بیرون

چگونه طاقت ماندن؟ مرا ببر با خود

از این زمانه به فردای دیگری ،اکنون

نگاه کن! که نگاهت روایت فتح است

سپاه چشم تو کرده است فکه را مجنون
به سمت عشق پریدی خدانگهدارت

تو مرتضا یی و دستان مرتضی یارت...

سید حمید رضا برقعی



نوشته شده در سه شنبه 8 فروردین 1391 توسط عارفه

یاد چفیه بخیر که علامت زهد بود و برآورنده بسیاری از نیازها .


یاد پیراهن خاکی بسیج بخیر که افتادگی می آموخت و بی پیرایگی تسبح می کرد .


یاد پیشانی بند بخیر که آفتابی از نورانیت پشت خود پنهان می کرد تا خورشید در برابرش روزی یک بار روی تابیدن بیابد .


یاد کلاه آهنی بخیر که نگهبان دنیایی از معنی بود .


یاد کوله پشتی بخیر که بساط آخر در آن گرد می آمدند .


یاد گلوله آرپیجی بخیر که پر بود از کادو برای دشمن .


یاد پلاک بخیر که شماره پرواز بود .


یاد حاج احمد و سه تن از یارانش بخیر که عشق اداره شان نمود .


یاد فهمیده ها بخیر که قبل از تکلیف به تشییع رفتند .


یاد عاشقانی بخیر که پیش از بلوغ رسیدند .


یاد غنچه هایی بخیر که قبل از شکفتن لبخند زدند ، پرپر شدند و در دامان محبت ریختند .

یاد بسیجی بخیر که ضریب اخلاص بود .


یاد تخریبچی بخیر که حصارهای دنیا را فرو ریخت .


یاد غواصانی بخیر که در قعر آبها مروارید وصل تو را به تور انداحتند .



نوشته شده در جمعه 4 فروردین 1391 توسط عارفه


بچه های تفحص برای پیدا کردن شهدای به جا مانده از عملیات و الفجر یک، در شیاری اطراف ارتفاع 146 فکه به 3 دسته تقسیم شدند.
حیدری هم با گروه سید علی موسوی حرکت کرد.
 بعد از پیدا کردن چند شهید،دیگران مشغول پیدا کردن پلاک شهدا شدند .

 سید به دنبال باز کردن معبر در مسیر دیگر بود که سفیدی استخوانها و کلاه خود شهیدی توجه علیرضا را در انتهای معبر جلب کرد.
از کنار سید رد شد و لحظه ای بعد صدای انفجار بلند شد.
پای حیدری به تله مین والمری گرفت و در نهمین روز بهار، بهار زندگی اش پر از عطر شهادت شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید علیرضا حیدری



نوشته شده در پنجشنبه 3 فروردین 1391 توسط عارفه

فارس؛ یازده روز از پایان عملیات خیبر می‌گذشت؛ رزمنده‌ها یک ماه می‌شد که در جزیره مجنون و سرزمین‌های باتلاقی شب و ‌روز نداشتند و فرماندهانی همچون محمدابراهیم همت، مرتضی یاغچیان، حمید باکری، اکبر زجاجی و هزاران رزمنده شجاع و حماسه‌آفرین بسیجی، بهایی بود که برای حفظ جزایر داده بودند.

عید نوروز از راه می‌رسید و رزمنده‌ها از نوجوان 13 ـ 14 ساله تا پیرمردان 60 ـ 70 ساله هنوز در منطقه بودند.

«یوسف گرامی» از عکاسان دفاع مقدس، تصویری ماندگار از سفره عید نوروز در جبهه در تاریخ ماندگار دفع مقدس ثبت کرده است که جمعی از بسیجیان پایگاه ابوذر تهران دور سفره‌ای در منطقه جفیر نشسته‌‌اند.

 

لحظه تحویل سال 1363 بعد از عملیات خیبر منطقه جفیر

 

 

 

عکس حضرت امام خمینی(ره)، مردانی با لباس‌‌های خاکی، پرچم سرخ و سفید و سبز ایران، چفیه، فانوس، برگ سبز، یک سینی پرتقال، آجیل‌هایی که داخل ماهی‌تابه‌های آلومینیمی کوچکی ریخته شده و اسلحه‌هایی که نماد مقاومت در برابر هر هجمه‌ای است، تمام وسایل دو سفره نایلونی متفاوت است و دور این سفره رزمنده‌ها در حالی که دست‌هایشان را رو به آسمان گرفته‌اند، پیام مولایشان امام خمینی(ره) را از رادیو گوش می‌دهند.

حضرت امام(ره) در پیام نوروزی اول فروردین 1363 می‌فرمایند «از خدای تبارک و تعالی خواستارم که به برکت حضرت ولی امر (سلام‌الله‌علیه) که این کشور، کشور اوست، این سال جدید را بر همه مسلمین جهان خصوصاً بر ملت عزیز ما مبارک کند. مبارک باد این پیروزی بزرگ اسلام بر کفر، مبارک باد این جهاد بزرگ مجاهدین ما در راه اسلام. ان‌شاءالله این روز عید مبارک باشد برای همه. شهدا مهمان خدا هستند، اگر اینها را ما واقعاً در قلب‌‌مان ادراک بکنیم، عید می‌شود برای کسانی که شهید دارند، عید می‌شود برای کسانی که مجروح شدند، عید می‌شود برای کسانی در راه خدا عزیزان خودشان را از دست دادند، برای اینکه این عزیزان، عزیزان خدا هستند، اینها همه از او هستند. و امیدواریم که این سال باز مبارک باشد بر همه قشرهای ملت و همه کسانی که در زیر سایه جمهوری اسلامی هستند و بر همه ملت‌های ضعیف».

و آنها می‌روند تا حماسه‌های دیگری را خلق کنند، شاید فقط تعداد انگشت‌شماری از این مردان عید نوروز سال 1364 را دور چنین سفره‌ای نشستند و همه آنها می‌دانند که معلوم نیست نوروز دیگر بر سر سفره آسمانی می‌نشینند یا زمینی...



نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند 1390 توسط عارفه
در هر کاری که باری شهدا بود خودش را فراموش می کرد.


با پای مصنوعی، ناراحتی کلیه و مشکلات دیگر برای تفحص به منطقه می رفت ولی یکبار هم نشد بگوید خسته شدم.


استراحت کنم.مثلا مثلا می خواست موتور بیل مکانیکی را تعمیر کند، با تمام وجود می رفت داخل موتور و از هیچ چیز ابایی نداشت.

 ما آستین هایمان را بالا می زدیم و مراقب بودیم روغنی نشویم ولی او به این موارد توجهی نداشت.
وقتی شهیدی پیدا می شد منتظر بیل نمی ماند.


کاری نداشت زمین نرم است یا سفت با دستش زمین را می کند ویا حسین(ع) یا حسین(ع) گویان خاکها را کنار می زد و شهید را روی دستان خود، پای پیاده عقب می برد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید علی محمودوند



نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند 1390 توسط عارفه

وقتی کسی می انگارد هر آنچه را که نبیند و لمس نکند،
باور کردنی نیست و از تو بپرسد:" دستاورد ما در جنگ چه بوده است"
از کلمه‌ی "دستاورد" بدت نمی آید؟
من بدم می آید، اگرچه کلمه که گناهی نکرده است.
اما مگر همه چیز را باید به همین دستی بدهند
که از این کتف گوشتی و استخوانی بیرون زده است
و به پنج انگشت بند بند ختم گشته است؟

"سید مرتضی آوینی"



نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند 1390 توسط عارفه

هق هق گریه ام چراامان نمیدهد مرا

همسنگرشهیدمن جواب نمیدهدمرا

ناله شب به صبح من دوانکرد دردمرا 

 محبت شهیدهم شفا نمیکندمرا

وای که غرقه گشته ام درون این جهان پست

 که تیروترکش تنم شفانمیکندمرا

اینهمه یاررفته اند رهانموده اندمرا

 هق هق گریه ام چراامان نمیدهد مرا



نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند 1390 توسط عارفه
عشقش گردان حنظله و کمیل بود.


یک بار پرسیدم:" برای چی این کار را می کنی؟"


گفت:" توی والفجر مقدماتی ، باید این بچه ها را عقب می آوردم، نشد. مدیون اینها هستم. برگشتم اینجا تا اونهایی که به من لبخند زدند و دست تکان دادند را برگردانم. عکسهایی از آن شهدا را نشان می داد و می گفت:" منطقه را می شناسم، کسی غیر از من نمی تواند این شهدا را دربیاورد، به اینها قول دادم. می دانی چند هزار مادر منتظر بچه هایشان هستند و به نظر شما ارزش ندارد بعد از چند وقت به یک مادر شهید گمنام، پسرش را تحویل دهیم. خوشحالی همان مادر برای من کافی است".

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید علی محمودوند



نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند 1390 توسط عارفه
(تعداد کل صفحات:17)      1   2   3   4   5   6   7   ...  

مقام معظم رهبری

درباره سایت
نویسندگان
آمار سایت
Blog Skin